نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده

نوشته های محسن فینی زاده







درباره من | ارتباط من | تلگرامم | توییترم
---------------------------------

بایگانی

۸۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

چند روز پیش بود که توی خانواده صحبت از گوشی و تبلت و... بود، می گفتند اکثر بچه های فامیل (از 6یا 7 سال بگیر تا ... ) یا گوشی پیشرفته گرفتند یا تبلت و بعضی هم لب تاپ.

آنجا این حرف ها را زدم اما از باب اهمیت و مبتلا بودن اکثر جامعه شهری ما به این درد و یا حداقل میل به این سمت بیان آن حرف ها به صورت یادداشت دور از اهمیت ندانستم.

رسانه و وسایل به نقل از علماء علوم ارتباطات (اعم از غربی و یا بومی اش) خودش پیام است، پیامی که سر منش از لذت و خیال دارد. و همچنین اثرات روحی و روانی ثابت و اثبات شده ای حتی در علوم مبنای روانشناسی دارد که گاها همین رسانه ها در سنین پایین سبب بروز بحران هایی در سنین بالا می شود.

اما موضوع مهم به بوجود آمدن جنسی از ارتباط با خارج محیط خانواده به صورت غیر قابل کنترل و به طبع ارتباطات مستقیمی که به راحتی می تواند بستر بسیاری از مشکلات باشد.

مثلا در نظر بگیرید کودکی در سن 7یا 8 یا حتی 10 سالگی با استفاده از تبلت و یا موبایل به یکی از شبکه های اجتماعی تحت موبایل مانند وایبر و یا وی چت متصل شود و دنبال پاسخ پرسش های دوران کودکی اش باشد، حتما مشخص است چه پاسخ هایی در یافت می کند و این پاسخ ها به مرور به کجا کشیده می شود.

حضور در فضای بازی ها آنهم بدون نظارت خانواده (کنسول های بازی به علت نیاز به تلویزیون و در دید بودن تا حدی قابل کنترل است اما موبایل و یا تبلت به علت مستقل بودن و. قابل حمل بودن قابل کنترل نیست) جدا از اثرات روانی محدودیت های مفید نوع بازی را هم از بین می برد، یک خانواده نمی تواند به سطح خشونت موجود در بازی ها نظارت داشته باشد و حتی نمی تواند دقیق بداند چه بازی ها روی آن نسب است چون هر بازی به راحتی نسب و پاک می شود و اصل بازی را می توان در یک فلاش و یا بخشی از حافظه تبلت و یا گوشی نگه داشت....

موضوع دیگر امکان مکالمه و ارتباط صوتی است که با کابرد اصلی گوشی و کابردی جانبی تبلت مرتبط است، این ارتباطات در سنین بالا تر به راحتی می تواند بخشی از ارتباطات نا مشروع و خارج از عرف باشد.

به هر حال در دسترس بودن وسایل ارتباطاتی که کودکان و نوجوانان به آنها احتیاجی ندارند و صرفا جهت سرگرمی و چشم و هم چشمی در اختیار آنها قرار می گیرد بودن شک اثراتی مخرب بر روح و جان و حتی در بلند مدت بر روی فرهنگ عمومی جامعه خواهد گذاشت...

این یادداشت در سایت جهان نیوز

در اینکه حاتمی کیا فقط برای آژانس شیشه ای اش تا آخر عمر برای ما محترم است شکی نیست و در اینکه رفیق آوینی رنگی از سینما آوینی داشته باشد هم شکی نیست.

در اینکه "چ" ساخته قابل احترامی است و همین حالا هم از اکثر فیلم های حاضر (چه روی پرده چه خارج از پرده) یک سر و گردن بالا تر است شکی نیست.

در اینکه هنر حاتمی کیا کنار تعهدش به جنگ، تخصص در خور تحسینی دارد و برای اعتراف به این امر نیازی دیدن فیلم نیست - چرا که حاتمی کیا برای سینما جنگ است- شکی نیست...

اما در آخرین حرف حاتمی کیا یک نکته اساسی وجود داشت که با شناخت عمومی که از چمران وجود دارد هم خوانی نداشت ان هم نمایش یک کت و شلوار پوش  اتو کشیده به نام چمران.

همه می دانند چمران چریک بوده نه شیک، همه می دانند چمران اول صف بود و در خط اول می جنگیده نه ر زیر زمین در آخر خط و کمی جلوتر از زن و بچه ها.

همه می دانند کسی که امریکا را رها می کند می رود لبنان و کسی که تهران را رها می کند می رود پاوه ، جنگیدن را به نظاره نمی نشیند بلکه تفنگ بدست است.

صحنه های کش دار از خانواده چمران که گویا با پونس به فیلم چسبانده شده بود و نگاه وسط گرایی چمران بدون شک ساختار فیلم لطمه زده بود.

اینکه بازیگر نقش اول ما بدلیل اسیب دیدگی نمی تواند تفنگ سنگین به دست بگیرد دلیل نمی شود مصطفی چریک را به یک کت وش لوار پوش شیک تبدیل کنیم...

بعد از دیدن چند باره این فیلم آدم احساس می کرد چمران چه قدر نگران خط اتوی لباسش است، این که این طور هست چرا اصلا تهران را رها کرده

اگر نگاهی ساده به خاطر چمران و بعضی از افراد حاضر در پاوه داشته باشیم ان وقت چمران چریک صلح طلب را بهتر خواهیم دید.

چرا چمران با آن همه شجاعتش می رود در انخرین سنگر و کنار زن و بچه های می جنگد؟

چرا چمران وقتی این همه نیرو کم است خودش هم فقط نظاره گراست-به غیر از  صحنه انتقال مجروحان و صحنه آخر-

چرا به راحتی می تواند تعداد گلوله هایی که چمران شلیک می کند را شمرد و لی این کار برای اصغر وصالی امکان پذیر نیست.


این یادداشت در سایت جهان نیوز

ایده های تجربی راهیان نور - www.881009.irتجربیات اردوی راهیان نور دانشگاه مون را نوشتیم و تقدیمتون میکنیم تا برای در اشتراک گذاشتن تجربیاتمون تکلیف ادا کرده باشیم. تا حد امکان موارد رو کوتاه نوشتیم. اگر نکته ی خاص و جدیدی دیدید که ما نفهمیدیم و تجربه نکردیم حتما در بخش نظرات برامون بذارید تا این ایده ها کامل بشن :
1)برای هر اتوبوس یک نفر را به عنوان مسئول فرهنگی انتخاب کنید تا اهداف فرهنگی شما را در آن اتوبوس دنبال و محقق کند

ستون سمت چپ با عنوان "اگر جای وزیر بودید"

24 دی ماه 1382

برای مشاهده با وضوح بهتر کلیک کنید

 

 

أعوذ بالله السمیع العلیم

 

 

من همزات الشیاطین...

 

 

اگر کمی دوربین دیدمان را زوم کنیم می توانیم حقایق را بیشتر و بهتر ببینیم. حقایقی که همین نزدیک در کنار شماست...

 

 

برای درک بهتر مطلب به موضوع زیر توجه کنید

 

 

ما در جامعه ی خود نسبت به حجاب حساسیت دینی خاص خود را داریم که بر اساس تعلیمات دین اسلام حفظ این ارزش در اولویت ها قرار می گیرد.

 

 

حجاب نه فقط برای دختران و زنان، بلکه برای پسران و مردان جامعه نیز در عنوان پوشش خود را بروز می دهد. بر اساس آیات قرآنی هم مردان و هم زنان باید پوشش مناسب خود را حفظ کنند، مسأله ای که در این مجمل نمیگنجد.

 

 

حال با دیدن جامعیت پوشش در میان مردان و زنان در جامعه،می توانیم نگاه دوربین دیدمان را به سمت مقوله ای در عرض آن با گستره ی وسیعتری بچرخانیم، و آن این عبارت است: "معصومیت"

 

 

این واژه در جامعه ی قدیم ما شاید بیشتر دیده می شد ولی امروز کمی کمرنگ شده. شاید با تمام وجود خود احساس کرده باشید که بعضی اوقات می بایست برای دست یابی به معصومیت جست وجویی عمیق انجام داد.

 

 

 منظور از معصومیت، درجه ای از آن است که ما می توانیم به آن دست پیدا کنیم نه آن درجه ی عصمت معصومین.

جامعه ی اسلامی حدی از معصومیت را می تواند کسب کند که آن هم از تقوای مردمانش نشأت می گیرد.

 

 

در جامعه دیده می شود که افراد متقی در گوشه و کنار وجود دارند که می بایست آنان را پیدا کرد. علمای دینی ما نمونه ی بارز آن و افرادی امثال آمیرزا جوادآقای دولابی نیز نمونه های دیگری از عالمان و عرفایی هستند که درجات دینی را کسب کرده اند.

 

 

خلاصه کنم، معصومیت ابعادی دارد و ما در این نوشته یکی از ابعاد معصومیت و کسب-بررسی و نگاه- آنرا آغاز می کنیم. بعدی که به آ نگاه داریم معصومیت و افراد دارای آن در میان جوانان در اینجا دانشگاه- میباشد.

 

 

به دانشگاه خود نگاه کنید... قطعا به فکر فرو خواهید رفت، یا در فکر اینکه چرا فضا به این صورت است و یا اینکه پله ای جلوتر رفته اید و به این فکر می کنید که چطور می توان آن را درست کرد...

 

 

این جمله به خاطر اینست که همه ی ما! فضای دانشگاهمان را می شناسیم و از آن ناراضی هستیم.

 

 

از نوع پوشش، از نوع حجاب دختران، از نوع موها و حتی لباس پسران و با کمال تأسف، از رفتارهتی دختران و پسران(نوع تعاملات!)...

 

 

معصومیت در فضای دانشگاهی فرق چندانی با معصومیت در فضاهای دیگر جامعه ندارد ولی شرایط خاص فضای خود را می طلبد. وقتی شما در فضای دانشجویی و جوانان دانشجو قرار می گیرید، می توانید نوعی رفتار و گفتار را به کار ببرید تا هم نشاندهنده ی روابط خوب اجتماعی شما باشد و هم نشاندهنده ی اعتقادات دینی و پایبندی شما به ارزش های اسلامی باشد.

 

 

حال فضای اداری در یک سازمان را در نظر بگیرید، قائدتا رفتار و گفتارتان کمی تغییر خواد کرد و این بستگی به شرایط محیطی که در آن قرار می گیرید، دارد. و ناگفته نماند که این گفتار و رفتار برگفته از حالات معنوی که یکی از آن ها کسب معصومیت است، می بایست شخصیت دینی منفرد و منحصر به فرد شما را نشان دهد نه شخصیتی که با عوض شدن جهت باد حتی حاضر است ارزش های دینی خود را نادیده بگیرد.

 

 

به عبارتی فرد دیندار شخصیت دینی منحصر به خود را متناسب با محیطی که در آن قرار می گیردبه دیگران نشان می دهد و یا مورد توجه دیگران قرار می گیرد.این شخصیت دینی فرد، خود را بدون تغییر ماهوی در فضاهای محیطی گوناگون بروز می دهد.

 

 

سرتان را درد نیاورم...

 

 

دوستان عزیز!

 

 

معصومیت برگرفته از چند مؤلفه است که اگر کسب نشوند، معصومیت نیز یا ناقص کسب می شود و یا به طور کامل کسب نمی شود.(البته این نظر شخصی نویسنده است)

 

 

حیا، ایمان، عفاف، شرف، شرم، حجاب و...

 

 

همانطور که گفته شد معصومیت در محیط خاص خود می تواند با شکلی خاص بروز نماید. به نظر شما برای بررسی مقوله ی معصومیت در فضای دانشگاهی کدام یک از مؤلفه های بالا در رتبه های اول قرار می گیرند؟ یا اینکه کدام مؤلفه تأثیر بیشتری در کسب معصومیت برای فضای خاص دانشگاهی دارد؟

 

 

*نگاه نویسنده به دانشجوی مسلمان از دیدگاه امام خامنه ای می باشد.)

 

 

 

 

 

در این سبک شما تمامی کارها را با پول انجام می دهی، مثل اگر قرار است یک خیابان را عریض کنی برای اینکه این طرح تا قبل از انتخابات ریاست جمهوری اماده شود خانه هایی که به زور متری 800 یا 900 قیمتش هست را متری تا 2.5 میلیون می خری تازه اگر سر وقت منزل را تحویل بدهی 10 درصد هم جایزه خوش حسابی به تو می دهند.  ثمره اش این می شود طرح در حداقل زمان ممکن انجام میشود البته ثمره ها دیگی هم دارد مثل منزل  نرخ جدیدی مثل 1800 یا 1600 پیدا می کند، که چون کار در آن پروژه تمام شده و قیمت مسکن ربطی به شهرداری ندارد پس مهم نیست.....
سبک دیگر که هم در مدیریت شهرداری به چشم می خرد، مدیرت ولخرجی و خرید افراد با پول است

یکی از کارهایی که کردند به کارمندهای شهرداری 20میلیون تراکم هدیه دادند، ویا هدیه هایی عجیب و غریبی با بهانه های مختلف و کمک های خیلی زیاد به جا های خاص کردند

 

این شعر را سرودم به یاد

شهیدان کربلا وقتی که ظهر عاشورا حضرت حسین(علیه السلام) هل من ناصرا فرمودند:

مـا را بـبـخـش اگـر ســر نـداشـتـیـم

یا حاجتی به ساقی و ساغر نداشتیم

مــا را بـبــخـش اگــر نـی بـه راه بـود

در حـسـرت پــریـدن خود، پر نداشتیم

مــا را بـــبــخـش اگــر در هــوای یـــار

از جان خـود هـدیـه ای بهـتر نداشتیم

شاعر چه گوید به میان کلام خود

جرمش چه بود جمله ای برتر نداشتیم

«مـا را بـــبــخــش اگــر ظــهــر بــود ما

جــان داده بـودهِ، جــان دیگر نداشتیم»


روز اول سفر

 به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

 به نام هموکه تعارفش از عشق است

 به نام نگاهبانمان

 سلام آقای مهربان این روزها !

 مسافر شده ام ،مسافر تو ! پس به من می گویند زائر! گفته اند که زائرم ،گفته اند خوش به سعادتت ، گفته اند امام رضا طلبیدتت! راستی ، یادم نرود ، گفته اند التماس دعا !

 مسافر بودنم را که می دانم ! چمدانم را بسته ام و راه افتاده ام سمت تو!از همان وقتی که صوت زد فهمیدم اوهم شوق دیدنت را دارد قطار الان دارد می دود سمتت  ! سمت تویی که می گویند خیلی مهربانی !می گویند غریب الغربایی !می گویند معین الضعفایی! می گویند کبوتر داری ! کبوترهایی که طواف می کنند گنبد طلایی را که چشمان خورشید را شرمگین کرده است . می گویند آرامش دلهایی ! می گویند هوایت خوشبوست ! می گویند مهمانانت را دست خالی بر نمی گردانی ! گفته اند می آیی استقبالم ! دست نوازشت را بر سر دلم می کشی ! می گویند برای تو فرقی نمی کند کی ام و چند ساله ام و چند تا نماز جمعه شرکت کرده ام ! برایت فرق نمی کند چند سال سابقه ی بسیج فعال دارم !  برایت فرق  نمی کند موهایم چه مدلی است و مانتویم چه رنگی است ، برایت فرق نمی کند چادر دارم یا نه ! می گویند همه را تحویل می گیری ! حالا گیرم یکی را بیشتر و یکی را کمتر! می گویند می توانم با خیال راحت دلم را بیندازم توی دستهات و بگویم بسازش ! می گویند خوب درد دل گوش می کنی ! می گویند وقت رفتن هم چیزی می دهی دستم و باز دلم را نوازش می کنی و می گویی دفعه ی بعد که می آیی بهتر باش !

 شده ام مثل همان بچه آهوی رمیده ! دارم می آیم پیشت به تلافی شهر و سنگ و سیمان و تیرآهن ! به تلافی تمام روزهایی که توی مه گرفتگی خیابانها گم شده بودم ! دارم می آیم به تلافی این همه بوی دود و دروغ،کمی گلاب استشمام کنم .

 می دانی ! هوای شهر ما بوی دنیا می دهد و زیورهایش را ! هر چقدر هم که دوستش داشته باشی باز گاهی دلت را میزند . بوی تندی است و زیاد که تویش نفس بکشی دماغت را می سوزاند .

 آنوقت است که دل هوای هوایت را می کند . هوای خوشبویی که دوست داری در هر نفس تمام حجم ریه ات را از آن پر کنی و دیگر بیرون ندهی ! هوایی که لوله باز کن دلمان است .

 و باز هم منم و تو که آقای منی ! منی که بنده ی بدی ام و تویی که آقای خوب و مهربانی هستی !

 جاده مرا یاد انتظار می اندازد ... دلم پر حاجت است و پر از گرفتگی و چشمانم دلتنگ رنگ طلایی گنبدت . پس کی تمام می شود این جاده ؟

 زحمت این دل نوشته ها را اقا سید محمد مهدی  از رفقای ما برای اردوی مشهد مقدس سال 86 کشیدن

 **********************

 روز دوم

 به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

 به نام هموکه تعارفش از عشق است

 به نام نگاهبانمان

 

 و جاده تمام شد و زمان طی شد و حالا منم و تو ... بی هیچ فاصله ای و واسطه ای ! منم و بیکران محبتت ! تویی و بیکران خواسته هایم ...

 انتهای این خیابان عاشق ، جایی که می رسد به تو ایستاده ام . چشمهایم اذن دخول می گیرند که به گنبد آسمانی ات نگاه کنند . دستهایم اذن دخول می گیرند که بنشینند روی سینه و بشوند یک سلام و بیایند تا تو ! پاهایم اذن دخول می گیرند که قدم بگذارند در جایی که محل عبور و مرور فرشته هاست و قلبم اذن دخول می گیرد که خودش را بیندازد توی دستهایت ...

 هوای سربی ام دارد باران می گیرد . باران که می بارد تمام آلودگی ها و سیاهی ها را می شوید و می برد زیر خاک ، آنوقت خورشید عشقت است و آیینه ی کدر قلبهای این عصر مدرنیته ...

 بعد از باران نسیم کوی توست که طراوت می دهد این دل کهنه و پلاسیده ام را ...

 چیزی درون دلم قل می زند و می جوشد و بالا و پایین می پرد . دلم خودش را به دیوار سینه ام می کوبد . در شهر آدمها هر کدام یک رنگند ، حتی بعضی دورنگند و حتی تر بعضی رنگ وارنگ ... ولی اینجا همه یک رنگند . اینجا که می رسی گریه ها بوی ریا نمی دهد . اینجا اشکها صادقانه می ریزند . هر کش چیزی از تو می خواهد ، ولی تهش همه تو را می خواهند ، ای خوبترین ! راستی چیزی ... چیزی می خواهم از تو ! حاجتی دارم ... نه ، حاجتهایی دارم !

 وای! خدا چقدر از چشم همه زائرانت لبریز است !

 حاجت را می گفتم ... آمده بودم بگویم ... ( چقدر اشکها بلوری اند ، کاش می شد همه شان را جمع کنم ، انگار آب حیات از چشمها فرو می چکد)

 آقا ! آمده ام از تو حاجت بگیرم ( کبوترهایت چه عاشقانه بال می زنند ، نگاههای این زوار هم انگار کبوتر وار از سفره ی سب و همیشگی ات عشق بر می چینند )

 اصلا بگذار نزدیکتر بیایم و ضریحت را در آغوش بگیرم ، بعد می گویم چه می خواهم !

 اصلا راه رفتنم هم طور دیگری شده است . نکند آن آهویی که ضامنش شده ای من باشم ؟ پنجه که در پنجره ی فولادت انداختم وقت حاجت طلبیدن و گرفتن خواسته ها و نیازهایم است . حالا وقتش رسیده که بگویم حاجتم را ... راستش آقا !...

 چرا هیچ چیز نمی ماند وقتی به اینجا می رسم ؟ همه چیز اینجا محو توست ...

راستش آقا ! حاجتم ... ! اصلا ولش کن آن را ! خودت چقدر خوبی آقا !

 ***************

روز سوم

 

به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

به نام هموکه تعارفش از عشق است

به نام نگاهبانمان

 

 نمی دانم اینجا زمینی ترین جای آسمان است ، یا آسمانی ترین جای زمین ... هر چه هست مثل بقیه ی جاها نیست ، مثل هیچ جا نیست . همه اینجا جور دیگری اند ... وارد صحن ات که می شوند ، فرق نمی کند کی اند و چه اعتقادی دارند ، همه انگار مست می شوند . انگار دیگر توی این دنیا نیستند . چشمها حیرانند و اشکها سر در گم و پاها بی اختیار و دلها بی تاب و پر تلاطم ...

مثل آهن ربا می مانی ، قلبهای آهنی ما را چنان جذب خود می کنی که حتی گاه رفتن نیز از تو کنده نمی شوند . دل هر کس ظرفیتی دارد ، تو ظرفیتت بی نهایت است و با بی نهایتت ، کم و زیاد همه را لبریز می کنی ...

 وای که چه صبوری ! پای درد دل همه می نشینی ، از آن پیرزن ترک زبان گرفته تا پسر بچه ی 4 ساله ای که ماشین کنترلی را از تو می طلبد ... همه با یک تیر 2 نشان می زنند . هم دردشان را می گویند و تا تو درمانشان کنی ( قضیه ی بیمار شده ، وقتی طبیب تو باشی ، دوست دارم فرودگاه هر بیماری باشم ) هم وقت می کنند یک دل سیر تماشایت کنند ، وقتی داری با لبخند و آرامش همه حرفها را گوش می کنی ...

 می نشینم توی صحن حرمت تا با تو درد دل کنم . چشمهایم در رکوعند و دلم ... مثل همیشه سر از سجده بر نمی دارد ، آخر چشمهایم شرم دارند از نگاه مهربان و پر از بخششت ، مثل کودکی خطاکار شده ام که منتظر مجازات است ولی دست محبت بر سرش می کشند و آن وقت است که با یاد خطایش دوست دارد آب شود برود توی زمین ....

 هی خطاهایم ، نامردی هایم و بی وفایی هایم جلوی چشمانم رژه می روند و هی دست محبت تو ! آنقدر خجالت می کشم که دوست دارم فرار کنم از نگاهت اما دست و پای پیچک دلم بدجور قفل پنجره ی فولادت شده اند ...

 اصلا مگر تو می گذاری بروم ؟

 

همین که می آیی بلند شوم ، صدای گرمت توی دهلیزهای قلبم می پیچد که : کجا ؟ مگر وقتی دعوتت کردم نمی دانستم چه کرده ای ؟ می دانستم و دعوتت کردم . بمان ! بخواه !

 و وای از وقتی که چشمانم سر بلند می کنند و وای از وقتی که غرق می شوم توی طلایی گنبدت و اوج می گیرم روی بالهای کبوترانت و ذوب می شوم توی حرم نگاهت ...

 وقتش شده ! بیا ! این هم دلم که خاکمال حریم حرم تو شده است ! این دل روسیاهم !این دل ترک خورده و پر پینه ام !بیا! از من بخر که جز تو خریداری ندارد ! نه ، اصلا بیا ! پیشکش ، مال خودت باشد ...

 ********* 

روز آخر

 به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

 به نام هموکه تعارفش از عشق است

 به نام نگاهبانمان

 

 تمام شد ، به همین زودی . مثل همه ی چیزهای خوب دیگر که زود تمام می شوند . آنقدر غرق در تو بودم که اصلا نفهمیدم کی گذشت . تا ابد غوطه خوردن در دریای محبتت هم کم است .

آخر چه طور می شود از نرگسی های حرمت دل کند ؟ چه طور می شود از روز و شبهایی که فاصله مان را با آسمان کم می کرد جدا شد ؟ سخت است ... می ترسم ... می ترسم لبخندهای مصنوعی دنیا را با تبسم یاس گونه ات عوض کنم . می ترسم پا را که بیرون بگذارم باز بوی دنیا مشامم را پر کند . می ترسم ریه هایم باز دروغ و رنگ و ریا تنفس کنند و دودی شوند . هر چند نگران دلم نیستم. بی دل شده ام آقا ! دلم اینجا جاخوش کرده در آغوشت . می گذارم اینجا باشد به امانت ...

 چمدانها را که می بندیم انگار بالهایمان هم بسته می شوند . خودت که می شناسی ما آدمهای پیچیده در نفس را ... خودت که می دانی چقدر دور شده ایم از تر شدن در عشق ، از موسیقی معطر قرآن ، از هرچه ما را به تو نزدیک می کند ...

خودت می دانی و من آقا جان ! می دانی که کوچکم و پابند این دنیا ... کم توانم ... فقط می توانم دلم را پیشت بگذارم و سعی کنم که دفعه ی بعدی اگر دعوتم کردی بهتر شده باشم .... خودت نگهدارش باش ... خودت نگهدارم باش ...

 چقدر پرواز در هوای تو خوب بود آقاجان ! چقدر تو خوب بودی ، چقدر کبوترهایت خوب بودند و چقدر گنبدت خوب بود و چقدر گلدسته هایت بلند بودند . موذن دلهایمان چقدر این روزها قشنگ اذان می گفتند ، فرشته ها بودند ؟

 هنوز نرفته دلم تنگت شده آقاجان !

 اتوبوس که راه افتاد دوباره ابری ترین هوا سایه انداخت روی سرمان !

 اینجا دیگر انگار حرف دل همه یکی است ! پس کی ظهور می کند فرزندت که همه ی دنیا را بکند صحن تو و کبوترهایت را پرواز دهد به همه جای عالم !

پس کی می آید جمعه ای که ندای (( یا اهل العالم ... )) توی گوشمان ثانیه ها بپیچد .

اینجا دیگر همه از تو او را می خواهند و از تو خودشان را می خواهند ...

 ضامن این قلبهای خاک آلود ! ما را در هجوم این روزهای سنگی تنها نگذار ! مبادا آخرین بارمان باشد که در تو وضو می کنیم .

 یادت باشد که چشمهایمان همیشه به شرقی ترین جغرافیای عالم ، به توست

باید توجه شود که تلاوت صفحاتی در اردو و استفاده معنوی در همان لحظات هدف اساسی طرح نیست، بلکه هدف ایجاد رابطه بین افراد و قرآن است به نحوی که این انس پس از اردو هم حفظ شود .

برای رسیدن به این هدف ، روی یک سوره ی خاص تمرکز خواهد شد.

محاسن تمرکز روی یک سوره خاص :

-حل نسبتاً کامل مشکل روخوانی که برای بسییاری از افراد جز اصلی ترین دلایل دوری از قرآن است

دسترسي به صفحات: ۱ - ۲ - ۳ - . . . - ۷ - ۸ - ۹ -