نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

۹۶ مطلب با موضوع «دل نوشته و شعر» ثبت شده است

چند روز است به علت سفر به سرزمین آسمانیها(جنوب) و عدم درسترسی به اینترنت نتوانسته ام وبلاگ را با یادداشتی جدید به روز کنم، الان هم هنوز تو خرمشهر هستیم و تا آخر سال هم مهمان شهدا و خادم زائران شهدا هستیم، اما با این حال این یادداشت را گذاشتم شاید تامل کنیم

یک سوال غیر جدی، اما یک نکته جدی:

به این سوال کمی فکر کنید:گاو حسن که نه شیر دارد نه پستان، چه جوری شیرش رو برده هندوستان؟

چه قدر تا بحال به این نکته فکر کرده بودید، این شعر را ما از بچگی می خوانیم اما توجه نمی کنیم که این شعر ی که می خوانیم اصلا شدنی نیست، اما ما این را می خوانیم ، به بچه هایمان هم یاد می دهیم، حتی تشویق هم می کنیم این شعر را بخوانند.

چه قدر از این قسم اشتباهات در زندگی ما هست که انقدر تکرار شده که باور غلط بودنش برایمان سخت است

فکر کنید...

یک سوال ساده:اگر حالا قرار باشد بمیری و فقط یک کار بتوانی انجام دهی، آن کار چست؟

 بیایید از عقبتر شروع کنیم، سوال ساده تر بپرسم

شما فکر میکنید کی بمیرید؟

چند سال و یا ند ماه و یا چند روز بعد؟

هیچ به این فکر کرده اید که شاید امروز یا فردا بمیرید؟

یا گمان می منید حالا، حالاها زنده هستند

چرا این فکر در ذهنمان هست، یا بهتر بگویم چرا از حقیقیت مرگ فرار می کنیم و با اینکه می دانیم هست و ممکن است هر لحظه آخرین لحظه زندگی م باشد بازهم آن را جدی نمی گیریم

بعضی میگویند ما جوان هستیم، از ایشان سوال میکنم مگر در محله یا خیابان شما اعلامیه جوانها 20 یا 30 ساله  نیست، مگر آنها فکر می کردند قرار است بمیرند

بعضی می کویند ما نوجوان هستیم، نوجوان که جای خود دارد کودک و حتی نوزاد ها هم می میرند، انه هم بدون اطلاع قبلی

چون سالم هستیم و چون جوان هستیم دلیل نمی شود فردا یا همین امروز زنده باشیم

این امید به زندگی در هست، تا به حالا  به یک مسن بیمار برخوردی، با اینکه دیگر مشخص است زیاد زنده نمی ماند ولیبازهم حرف از آینده 10 ساله می زند، می گوید عروسی نوه را ببینم و....

دیدی این فرار از مرگ ربطی به سن یا سلامتی ندارد، بیشتر ربط به این دارد که ما آماده نیستیم، آن قدر در این دنیا چیز ساخته ایم که دلمان نمی آید برویم، یا چون چیزی برای آخرت فراهم نکردیده ایم، امیدی به انجا نداریم، در کل چون دنیا مان بهتر از آنخرت است می خواهیم بمانیم اینجا و یا چون غافل از این هستیم که ما برای آنجا هستیم

برگردیم به سوالامان:اگر حالا قرار باشد بمیری و فقط یک کار بتوانی انجام دهی، آن کار چست؟

دوستان جواب دادند، هرکدام حرفی زدند  می توانی روی روی نظرات یا لینک "حرفی زدند" وآنها را بخوانی

یکی از حرم گفت، یکی از استغفار، یکی از کگربلا، یکی از کارهای نیم تمام گفت و...

حالا سوال اینجاست خوب چرا ما صبرکنیم تا آن وقت برسد ین کارها را انجام دیم، از همین لحظه فکر کن امروز آخریم روز است ، اینجوری زندگی کن

جور برنامه ریزی کن که هر روز کارش انجام شود تا کار برای فردا که تو نیستی نماند، به کسی نداشته باش ف هیچ وقت آخر فردا نیستی که بدیی ات را بدهی، از کسی غیبت نکنف به کسی تهمت یا افترا نبند، فردایی وجود ندارد که تو حلالیت بخواهیی، اگر کسی کمک خواست به او کمک کن ، فردا که تو مردی می گوید آخرین روز زندگی اش هم دست از کمک بر نداشتف نمازت را درست بخوان اخرین نماز است، کربلا و مشهد نمی توانی بروی باشد بعد از هر نمازت سلام از دور که می توانی بدهی ، زیارت عاشورا که می توانی بخوانی، خوب هر روز آخر زندگی همین کار را بکن، به خانواده ات سخت نگیر ، یادت باشد روز است، هر روز روز آخرست

حلال شروع کن، فقط وقتی خواستی شروع کنی روز به قبله بایست و به امام حسین، به این فرزند شهید پیامبر، مرتضی و سید نسا سلام بده، بعد روز به مشهد به ایست به امام رعوف یلام بده دوباره رو به قبله به صاحب زمانت سلام بده

بعد شروع کن، همین

آخرین روز زندگی ات مبارک، اولین را ه سعادت مبارک، به بهشت خوش آمدی، وسلام امنین

گفتم که ای پسر جان ، در حال خوب مستی

مجنون به ره ندیدی، در حال می پرستی

گفتا خیال خامت، مجنون کجاشنیدی

رفتند همه پی کار، در سالروز مستی

گفتم چرا ز لیلی، بی میل گشته ای نیک

گفتا که شرط کرده، نه حال من ز سستی

گفتم که شرط اوچیست؟ تا من کنم دوایش

گفتا که بچه ای تو، رو در کنار دستی

گفتم بگو عزیزیم، لااقل شنیدم اورا

گفتا 3شرط سخت است، شرط وصال مستی

اول یه دانه خانه، در شهر خوب تهران

دوم نوید مهراست، بر سال های هستی

سوم یه کار خوب است، در حد خانواده

شاید که یار بینی، بعد هزار دستی

گفتم که خوب باشد، تا تو روی بمیری

اینکه چرا نشستی، ای ننگ و نام هستی

در باب خانه خوب، در شهر بی نشانم

متری سه دویست است، در کوره راه هستی

مهرش که سکه ای است، در دم به قیمت خون

صد پول خون جنگی، خواهد زوال سستی

اینها همه که خوب است، مرد سه شغله بدتر

پارتی که تو نداری، در کار راه مستی

اینک برو عزیزم، نامه بده به جانان

گو میل من نباشد، بر سوت و سار مستی

ای لیلی جهانی، رو سوی بخت خود حال

تا به ابد بمانی، در چهار راه هستی

سبک باش کار خودت که نیست

نفرستادت سفر که گم شوی، هم نقشه داری و هم راهنما فقط یادت باشد دستت از دست راهنما جدا نشود، همین.

این جنگل دراندرشت پرحادثه است کلی حیوان وحشی کنارتان است، به پا دستت از دست راهنما جدا نشود.

ببین دوستت داشته یه جاده گذاشته، یه راهنما و یک نقشه بهت داده تازه هوای تو را هم دارد اگر اشتباه بروی یادت می اندازد برای چه آمدی آخر این جاده هم بهشت است حالا دیدی به سختیش می ارزد

ساده است حالا اگر قرار بود خودت بیایی چه می شد

حافظ همین ها را دید که گفت

شب تاریک، بیم طوفان، گردابی چنین حایل ....

توی راه از درت میوه، سایه و هرچه راهنما گفت استفاده کن فقط مراقب باش اولا دل بسته نشوی تا به بهشت برسی دوما از راهنما جدا نشوی اگر هم گفت از این میوه نخور سمی است خوب نخور حتما سمی است.

زندگی یعنی همین، باور کن به همین سادگی

 قرآن نقشه این زندگی است، ائمه و پیامبران راهنما و خودش خدای خوب من و تو

فقط بنده باش تا بهشتی شوی

*******************

این شعر البته اگر بهش بشه گفت شعر چون اصول شعر توش رعایت نشده از من است


جهان، جهان جنون است، اگر که بگذارنیم

هوا، هوای قیام ست، اگر که ننشینیم

زمان، زمانه مستی ست، بیا که ما باهم

نشسته برسر کرسی عقل، دین سازیم

زهرچه حرف طریقت به سوی دل گفتم

سبب نشد که بفهمد خدای دین داریم

خدا پرستیم، نه به سبک خدا پرستی تو

زبند هرچه ریا ، هوا پرستی آزادیم

به سوی یار که رفتیم، به بار پر گنه ایم

سبو پر از می، مست، خدا گویانیم

اگر که یار پسندد سبو به دست گیریم

وگرنه سبح به کف، ذکر گویانیم

خلاصه همه حرف چنین باشد که ما

گرچه بدیم رو بسوی او داریم

امید است زنور پر از فروغ همو

به صحنه قیامت با سبو آییم

گر رو کنی به من پر خطا، گناهست

ای دور زگناه و خطا، یکی هم گناه کن

گر یاد من کنی به غیابم به اشتباه

ای جان عالمین کمی هم اشتباه کن

من دور نیستم ز فقیران خان تو

ای وادی کرم به گدایت نگاه کن

گویند که پا ننهی بر سرای پَست

این دل سیاه خانه است، ولی آن شباب کن

گر یوسفی به عالمی و دل عالمی بری

من جزء عالمم کمی یم خطاب کن

من عاصیم به سرای کرامتت

یکبار هم شده مرا هم عجاب کن

دانم که گوهری و عالمی از برای تو

ای جان من، چه میشود مراهم میِ ناب کن

گر من سیاهم ، نمی شود رو کنی به من

یک رخ نما، یا لا اقل با من عطاب کن

این شعر که هیچ نداشت از اصول شعر

با لطف خود به حد توانم حساب کن

دسترسي به صفحات: ۱ - ۲ - ۳ - ۴ - ۵ - . . . - ۶ - ۷ - ۸ - ۹ - ۱۰ -