نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

۹۸ مطلب با موضوع «دل نوشته و شعر» ثبت شده است

چه کسانی با چه عظمتی نوشته اند برای او وچه کسانی با چه خلوصی مدح کردند قیام او را

اما حکمت نوشتن چون منی برای چون اویی، کرم ارباب است به نوکری هرچند بد حال باشد نوکر، از باب لطف بی حساب که از پدر و مادر ارباب به ارباب رسیده

فرزندی چون حسین، پدری چون حیدر و مادری چون یگانه زنان عالم

و مداحی چون همه ما که محرم اجازه داریم با هر حالی مدح کنیم رشادت، حماسه و غربت فرزندان زهرا رامحرم رهبری غریب مادر

و این کشتی نجات است.

فرزند حیدر و صدیقه...

وکشته فتاده به خون

و بردار زینت...

و این محرم است

ماه خون و قیام، ماه ی که هر بی سر پایی، به کرم ارباب عزیز است حتی اگر مست باشد، مستی محرم مستی از سرش می پراند و می شود علی گندابی ها و می شود...

در این مداحی ریز و درشت مدح کننده مهم نیست، آنچه مهم است مدح شونده است و راهی که مداح اصلی این روضه پیموده است.

و این همان روایتی است که از اول عالم برای او خوانده اند از آدم ابوالبشر تا نوح نبی تا موسی و مسیح و البته جد بزرگوارش رسول اکرم و حال ما با بر حالی هرچند بد ادامه مداحی را با هر وسیله پیش می بریم، یکی بر اوج غربت و لی با صلابت مانند زینب کبری ، یکی بر او منبر در جنگ با یزید زمان چون خمینی فرزند صالحشان ، یکی مداح معروف وفلان شهر با هزار عزا دار و یکی چون من در این گوشه دنج عالم مجاز

که اینجا حتی به مدح تو نگاه نمی کنند، اینجا اصلاً به تو نگاه نمی کنند، آخر مجلس عزا جای نگاه کردن به عزا دار نیست، جای مداحی است...آنهم مدح فرزند رشید، غیور، عظیم، صالح حیدر...

آنکه سر از بدنش جدا کردند چون می خواست دین جدش را احیا کند و جلو استکبار سر فرود نیاورد و دندان های ابلیس زمانش را خورد کند که به حق خورد کرد...

وحال ما لعن می کنیم دشمنان او را، نه مانند آنها که فقط لعن می فرستند به یزید ان روز ها و غافل هستند از یزید و استکبار این روز ها

غدیر

اینکه بسیاری از توصیفاتی که از امیرالمومنین می شود گویا شخصیت واقعی ایشان نیست جدا از توان نویسندگان به منبع وصف که شخصیت بالای ایشان هست نیز مربوط است، وسعت شصت و سه سال عمر حضرت از همان ابتدایش به عنوان اولین مرد ایمان آورنده به پیامبر تا تنهایی و غربت قبل از شهادتش همه همه مجموعه ای از احوال متفاوت است، به بیان بهتر علی همان علی پسر عمو پیامبر است که به نقل دوست و دشمن نور چشمی پیامبر و اول اصحاب ایشان بود و همان علی مرد اول عرب در جنگ آوری در اصحاب بود و به سبب جنگ آوری و در وصف به حق بیان شد لافتا الا علی و... و حال همان علی از جنگ اوری به دامادی رسول خدا می رسد و با علی رو برو هستیم که اخلاق زندگی باید از او آموخت و همان علی در زمان حیات رسول پدر می شود و معلم و الگوی تربیت فرزند ارائه می دهد و بعد از مرد صبر میشود علی که دوست و دشمن در وصف جنگ اوری اش می گفتند حال باید خانه نشین شود و سکوت و صبر کند و همان علی به امر حق مرد اول سیاست می شود و نوبت ان می رسد که کلاس مدیریت و اداره کشور بگذارد و کیان اسلامی که با خطرات داخلی و خارجی بسیاری روبرو است را حفاظت کند، و آخر  در محراب شهید شود که مرد عبادت باشد...

حال وصف این شخصیت در خیال چه کسی می گنجد، آیا غیر از خدا و رسولش کسی می تواند او را وصف کند...

وقتی اون چیزی که باید باشی نیستی ، دیگه چه فرقی می کنه چی هستی...

رودها آب را به همه جا میرسانند تا همه چیز زنده بماند و خودشان با همان رساندن آب است که زنده هستند و خشک نمی شوند...

خوب تو دنیای واقعی داستان زندگی ما پایان باز نداره اگه داشت اون وقت چه قدر سردرگم میشدیم....

اگه قرار بود توی جاده زندگی سربالایی نباشه اون وقت سرپایینی این قدر نمی چسبید...

همه عالم را جهل گرفته، مردها، زن ها را به جرم زن بودن می کشند، و ای کاش می کشدند، زن ها را زنده در گور می کنند تا با سختی بمیرند، مردمان پشم شترها را در خون می زنند و میخورند، هرقومی به قوم دیگر حمله می کند مال و ناموس ها آنها صاحب می شوند، و به این می گوند زندگی...

در این میان وقتی که دیگر به انسانیت امیدی نیست کسی به دنیا می آید که همه نیکان از ابتدا تا به امروز نوید آمدنش را داده اند، بهترین بشر که خدا خلق کرده است.

کسی هزاران، هزار بار از بشر بالاتر فرستاده شد تا انسان را انسانیت بیاموزد، تا به بندگان خدا یاد بدهد که بنده هستند تا به مردها بیاموزد که زن همتای آنها است، تا بیاموزد که باید دست مادر را بوسید، تا بیاموزد بدون خونریزی مظلوم هم می شود زندگی کرد.

از انسان  و انسانیت جز نام چیزی نمانده بود، به سختی می شد تفاوتی برای انسان با حیوان تصور کرد، زور و قدرت حرف اول و آخر را می زد و دیگر انسان همان حیوانی شده بود که ابلیس آرزویش را داشت، اما در این میان باید کسی به دنیا می آمد که راه بشر را به سوی خالقش باز کند، باید کسی می آمد که سلمان های زمان را آزاد میکرد و آن کفرهای متحرک را به ایمان ثابت در قلبش برساند.

گاهی باید فکر کرد چه کرده است این «یگانه مرد تاریخ» که در طول بیست و چند سال، عرب آن زمان با آن ویژگی را به جایی می رساند که حکومت پذیر شود و در مورد یادگرفتن حرف بزند، باید فکر کرد چه طور و با کدام کلام رحمانی می شود قومی که در میانش همه نوع کفری جاری است و همه کار می کنند را به جایی رساند که در مورد پاکی بیندیشد و حرف از راز و نیاز با خالقش بزند.

باید اندیشید که او چه کرد که خدای قومی را ااز مشتی چوب و سنگ به خدایی رسانید که ندیده می شود و نه لمس می شود، خدایی که دنبال انسان است نه نیازمند قربانی هایی که انسان برای او ببرد.

باید اندیشید که این مرد چه راهی آراسته که هرکس به این منزل نزدیک می شود از جهل به علم می رود و از ظلمت به نور، انسان هایی که دیروز از کشتار حرف می زدند امروز از جهاد می گویند ...

مردی که در زمانه جهل حرف از علم می زند و به همراه یک زن و یک نوجوان همه وسعت اطرافش را احاطه می کند، همه به آستان خدا می آورد و در این میان هیچ کینه ای از جهالت های قبل ندارد، دلش آنقدر برای هدایت بشر می سوزد که خالقش به او میگوید این قدر خودت را به سختی نینداز ...

فهم این جمله آنقدر سخت هست که فقط می شود سکوت کرد...

او از سمت خدایی به سوی خلق فرستاده شده که خودش مهربان ترین مهربانان است و نسبت به هدایت بندگانش مشتاق به حدی که اگر خود آن بنده گنهکار می دانست که خدا چه قدر مشتاق است جان میداد و قالب تهی می کرد، حال این خدا به آن بنده برگزیده اش می گوید خودت را در هدایت بندگان به سوی من به این قدر سختی نینداز ....

و امروز چه قدر بشر تشنه ی چنین انسان یگانه ای است ...

تو تنهایی و این تنهایی ات زیباست

ومن تنهایی ام زشت است

که تو هستی و من تنهام

خدایا من

قسم بر تنهایی ات تنها

که این تنهایی، تن ها

برای با تو بودن ها

هزاران راه می آید

گمان تن ها نمی فهمند

که از تن ها بلا خیزد

اگر تنهایی ها با توسط

چه خوش تن های، تنهایی

ولی فرق است میان تن و تنهایی

این تن عاقبت تنهاست 

خـون نـداریم به دل تا به سر بـاده بریزیم

جـان نـداریم به کف تا پی دلـداره بریزیم

دم نداریم به لـب تا پی احساس جـدیدی

گُوهر از بهر رخش چون دل صد پاره بریزیم

آن دو چشمی که تو دادی به منش هرچه بگویند

خوش عزیز است اگر اشک پی نـاقه بریزیم

من نه خود در ره دلدار چنین مرثیه خوانم

او به من گفت که وصف غـمش،نامه نویسیم


ستون سمت چپ با عنوان "اگر جای وزیر بودید"

24 دی ماه 1382

برای مشاهده با وضوح بهتر کلیک کنید

 

این شعر را سرودم به یاد

شهیدان کربلا وقتی که ظهر عاشورا حضرت حسین(علیه السلام) هل من ناصرا فرمودند:

مـا را بـبـخـش اگـر ســر نـداشـتـیـم

یا حاجتی به ساقی و ساغر نداشتیم

مــا را بـبــخـش اگــر نـی بـه راه بـود

در حـسـرت پــریـدن خود، پر نداشتیم

مــا را بـــبــخـش اگــر در هــوای یـــار

از جان خـود هـدیـه ای بهـتر نداشتیم

شاعر چه گوید به میان کلام خود

جرمش چه بود جمله ای برتر نداشتیم

«مـا را بـــبــخــش اگــر ظــهــر بــود ما

جــان داده بـودهِ، جــان دیگر نداشتیم»


*******************************

پیمان شکسته ایم، پیمانه آرزوست

حالا که سر خوشیم، می ومیخانه آرزوست

گفتند نمی رسد به کمندش، نگاه من

باید به خواب رفت، شب رندانه آرزوست

*******************************

آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است

با عـــاشــقــان مــروت، با عاقـــلان مدارا

چون عاقبت به چنگی کمتر بکوش عـــاشق

این دل نه آسمانیست، کوه است وسنگ خارا

گر رو کنی به صـــحـــرا، سکنا گذین ، نگذر

آنــجــا سرای بـــاقیست، تفسیر کــن بلا را

*******************************

نمی گویم برو دیوانه تر شو

نمی گویم که خامی، پخته تر شو

نمی گویم جوانی پیرتر شو

و یا اینکه کمی آئینه تر شو

فقط گویم ز دنیا خسته کَشتی

به ذکر یار من تو تازه تر شو

*******************************

همه می خوانند ز بد عهدی دلدار، ولی ما خجلیم

دامن دوست همی هست، ما بی دست و دلیم

همه نالند زشمشیر رقیبان به جهان

لیک ما در پی دیدار رقیبان، به جنان میل بریم

سالها دل طلب خانه یاران می کرد

ما که از خانه نرفتیم به کجا، خوش بهلیم

 

سوره یس را که می خوانی وقتی به آیه 58 می رسی کار ت تمام است، اگر یک زره قلب برایت باقی مانده باشد

اصلا از نظر من خدا که این آیه قرار داد دیگر نیازی نبود که از بهشت چیز دیگری بگوی

اصلا برای بهشت دیگر نیازی به حوری و... نیست بهشت با همین یک آیه بهشت استف حتی اگر دور تا دورت آتش باشد

متن آیه :  «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبّ رَحِیم». 
‏ترجمه : ‏‏از سوی پروردگاری مهربان ، بدیشان درود و تهنیّت گفته می‌شود .‏

این نداى روح افزا، نشاط بخش و مملو از مهر و محبت او، چنان روح انسان را در خود غرق مى کند، و به او لذت و شادى و معنویت مى بخشد، که با هیچ نعمتى برابر نیست، آرى شنیدن نداى محبوب، ندائى آمیخته با محبت، و آکنده از لطف، سر تا پاى بهشتیان را غرق سرور مى کند، که یک لحظه آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برترى دارد!

در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) آمده است: «در همان حال که بهشتیان، غرق در نعمتهاى بهشتى هستند، نورى بر بالاى سر آنها آشکار مى شود، نور لطف خداست که بر آنها پرتو افکنده، ندائى برمى خیزد که سلام بر شما اى بهشتیان! و این همان است که در قرآن آمده: «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبّ رَحِیم». 
اینجاست که نظر لطف خداوند، چنان آنها را مجذوب مى
 کند که از همه چیز، جز او غافل مى شوند، و همه نعمتهاى بهشتى را در آن حال، به دست فراموشى مى سپارند، و اینجاست که فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مى شوند، و مى گویند درود بر شما».(1) 
آرى، جذبه شهود محبوب، و دیدار لطف یار، آن قدر لذت بخش و شوق
 انگیز است که یک لحظه از آن با هیچ نعمتى، حتى با تمام جهان برابر نیست، و عاشقان دیدار او، آن چنانند که اگر این افاضه معنوى از آنها قطع شود،  قالب تهى مى کنند، چنان که در حدیثى از امیر مؤمنان(علیه السلام) آمده است که فرمود: 
لَوْ حُجِبْتُ عَنْهُ ساعَةً لَمِتُّ!: «اگر یک ساعت از دیدار او محجوب بمانم جان مى
 دهم»!!(2) 
جالب این که: ظاهر آیه این است که: این سلام پروردگار، که نثار مؤمنان بهشتى مى
 شود، سلامى است مستقیم و بىواسطه، سلامى است از ربّ و پروردگار، آن هم سلامى که از رحمت خاصه او، یعنى مقام رحیمیتش سرچشمه مى گیرد، و تمام الطاف و کرامات در آن جمع است، وه! چه نعمتى؟!

--------------------------------------------

1 ـ تفسیر «روح المعانى»، جلد 23، صفحه 35، ذیل آیات مورد بحث.پ

2 ـ «روح البیان»، جلد 7، صفحه 416.