نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

۹۸ مطلب با موضوع «دل نوشته و شعر» ثبت شده است

داشتم می رفتم سرکار، تلفن زنگ خورد، شماره غریبه بود، ...... 0912 گفتن حتما از بچه های دانشگاه هاست برای هماهنگی کرسی زنگ زده-یه چند وقتی است توفیق شده پیگیر بحث کرسی آزاد اندیشی تو دانشگاه پیام نور استان تهران هستم- ولی وقتی جواب دادم فهمیدم دبیر جشنواره وبلاگ نویسی حماسه تا حماسه است، می گفت جزنفرات برتر شدم، همین وبلاگ-نه دی هشتاد وهشت- رتبه آورده بود، باید سه شنبه برم دانشگاه قزوین اختتامیه است وجایزه را بگیرم.

برای سه شنبه کلی سرم شلوغ بود چندتا جلسه هماهنگ کرده بود، به خودم گفتم درست نیست جلسه برگزار نشود، تصمیم به نرفتن گرفتم

به هرحال سه شنبه شد، همه جلسات با دلایل مختلف لغو شد.

بعد از ظهر که آمدم منزل رفتم یه سری به سایت حماسه تا حماسه بزنم، دیدم رتبه ام دوم شده، جوایز نفر دوم هم .....  ، یک خورده دلم سوخت، چون نه جلسه به جایی رسیده بود نه جشنواره ، شرکت کرده بودم، سکه و مشهد هم پریده بود.

یک حسرتی تو دلم افتاد به اندازه یک اشتباه بزرگ.

این حسرت همین طور توی فکر م بود تا پنجشنبه.

چندسالی است پنجشنبه ها جلسات حاج آقای نیکبخت را شرکت می کنم، ایشان این دفعه یک گریزی هم به موضوع حسرت زدندن، تا حرف حسرت شد انگار داغ دلم تازه شد.

می گفتند حسرت یک جور عذاب و مصیبت است و اینکه روز قیامت را یوم حسرت نیز می گویند.

آن روز انسان ها حسرت می خورند که چرا فلان کار ساده را انجام ندادند، و یا فلان جا که نزدیک منزلشان بوده نرفتن ویا فلان کار را چرا کردند...

این همان حرفهای ساده همیشگی بود که شاید خیلی شنیده بودم، اما این بار به جانم نشست، منی که برای یک ....  این قدر حسرت خوردم که هردو قابل جبران است، روز قیامت برای کل عمرم که دیگر قابل جبران نیست چه خواهم کرد...

به خودم می گفتم از دست دادن جوایز  ارزش این فهمیدن را داشت

دل ها گرفته، ماتنهاهستیم، ما مردم مصریم، مردم تونس، مردم امریکا و یا حتی ایران.

ما همانهایی هستیم که گاها اسم شما را هم نمی دانیم اما از شیعیانتان شنیده ایم که خلق حضرت علی علیه السلام و محمد مصطفی صل الله علیه و آله را دارید،

آقاجان ما تنها هستیم

هم دارند ما را می کشند، به ما ظلم می کنند. طفل 2یا3 ساله را می کشند، آقاجان هم دنیا بهم ریخته.

زمزمه است اینها نشانه ظهور است.

نمی دانم درست است یا نه ولی دلم گواهی می دهد گویا ظهور نزدیک است.

 

 

لیلی های عصر ما عاشق کشند

 

در خیابان جور مجنون می کشند

 

عصرما، عصر فضای سایبر است

 

در تمام کوچه ها عشق دائر است

 

عصر ما، عصر جدایی از هم است

 

خوب و بد، زشت و زیبا در هم است

 

عصر ما، عصر تفاهم بازی است

 

لیلی هم از ناز مجنون راضی است

 

عصر ما ، عصر رفاقت با هم است

 

آشنایی، خواستگاری با هم است

 

عصرما، عصر کلام خالی است

 

یک شبه آشنایی کافی است

 

مهر ها یک روزه و نا قابل است

 

حرف مرد، اصل انصاف باطل است

 

عصر ما، روح تجمل قالب است

 

مثل تکبیر نماز است واجب است

 

عصرما، لیلی و مجنون بازی است

 

حرفهای خوب شیرینی ماضی است

 

 

 

چند سال پیش بود با رفقا رفته بودیم بیرون، به شوخی هرکس از ماشین پیاده می شد، بچه حرکت می کردند و اون رو همانجا می گذاشتند، با اینکه مبتکر این طرح من بودم اما نفر سومی که به این شوخی مبتلا شد، مبتکرش بود.

بی انصافها نکردند یک مقدار جلو تر صبر کنند، رفتند که رفتند، بعدش زنگ زدند که دور می زنیم می یایم دنبالت، داشتم به سر خیابان نگاه می کردم که کی می رسند،  با اینکه می دانستم قطعا برمی گردند، هی به این ماشین و آن ماشین نگاه می کردم، راننده و سرنشینان برانداز می کردم که رفقا هستند یا، فقط دنبال ماشین خودمان بودم، چند دقدقه به همین شکل گذشت، تو همین اوضاع احوال یک دفع سوالی در ذهنم به وجود آمد که همه شیرینی آن شوخی از دلم رفت.

آن سوال این بود: این قدر که منتظر ماشین هستی و به این ماشین و آن ماشین نگاه می کنی، وفقط حاضری سوار ماشین خودتان شوید ، آیا منتظر صاحب الزمان هم هستی که بیایید و سکان حکومت جهانی را بدست بگیرد؟؟؟

«سلام/ این شعر هم خودم گفتم»

حافظ از روی مه ات رقص کنان می آید

عارفان را سبب عمر گران می آید

تو چه کردی به دل بی غم عالم سوزم

که دلم در طلب عشق چنان می آید

سرخوش از هوس دیدن روی ماهت

چه کنم چشم و نگاهم نگران می آید

من نه خود شعر بگویم، نه نیکاکانم هیچ

شعر هم در طلب روی تو آن می آید

چه قلم ها که فشردند به وصف رویت

نتوان  وصف رخت نیک، گران می آید

آن که دادست حافظ به خال رویی

به خیال خط و خالت به عنان می آید

خود آن شهر بخارا به هوایت پر کَند

به فدایت همه هستی به بیان می آید

همه هستی به فدایت که تو هستی منی

وصف رویت به زبانم شکران می آید

من نکردم به همه عمر یکی کار ثواب

شاید این شعر به امان به جنان می آید

 

انگارها  بر باد میرود

وتو می مانی و یک آسمان حرفهایِ ندیده

زیاد شنیدی ولیکن تا بحال خودت آنها را ندیدی.

اما انگار قرار است؛ هست شود شنیده هایت

روز شهادت بی بی دوعالم،

تو،

با یک کوله بار گناه ودرد دل

یک کوله بار التماس دعا از هر دل مشتاقی

هرکس تو را دیده یک التماس دعا گفته

وتو ماموری به رساند آن به او

به اویی که همه او را مادر خود می دانند

ویک قبرستان، از نور

نور چهار خورشید

وشاید نور بهترین زن عالم از گذشته تا به قیامت

تو؛ روز شهادت بی بی دوعالم، حضرت زهرا در قبرستان بقیع هستی

خودم هم باورم نمی شد

وفقط شده بودم واسطه تا کوله بار سبک کنم و دل به سوغات بگذارم و بروم

مادرجان آیا مرا به نوکری قبول می کنی برای حرم چهار فرزندت که غریب هستن در این کنار جدشان با آن صحن و سرا

16 اردیبهشت/شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها/ مدینه منوره

 

این تک بیت ها را خودم گفتم شاید هرکدامشان یک دنیا حرف داشته باشد اما چه کنند گاهی باید تک بود و حرف عالم را زد

عمری همه پیمانه به دست در پی لیلی

حالا چه شده در پی ما آمده لیلی

*****************

هاتفی گفت به من روسیه، چشم سفید

که همان برد جهان را که پی یار دوید

*****************

ای عابد بی خدای، محراب پرست

ای آدمی عجول، پرکینهِ مست

ای نفس بد اندیش، الحاد پرست

وی مسلم، بی دین، عقاید در دست

یک دم نظری کن به سوی روز الست

تا سر به نهی به خالق آنچه که هست

*****************

ای دلبر عزیز به خدا می سپارمت............حالا ببین که از کجا به کجا می سپارمت

*****************

من خوش خیال به خیالش چه ها کنم ........... گویا که مادر است از برایم چنان کنم

*****************

خیال های من و آرزوی عرفانی............شدست باعث یک حس خوب طوفانی

*****************

هرچند بری به مذمت نام مرا.............. من خوشم نامبری دارم خوش

*****************

من نه آن پیر سردم که ببازم آنچه دارم

و نه آن جوان خام که دلی به غم ببندم

نه نسیم کوهسارم نه اسیر کوی یارم

به جهان خرم ازآنم که دلی به او ببندم

 

کوه است میان چشمه و چشم نگار من

این چشمه را بگیرو به چشمان یار زن

چون یار سنگ دل است و کوه سرشت

شاید که چشمه روان کرد بهار من

آن آهنین نظر، که به عالم امیر است

بیند شرار من، ندهد یک قرار من

سالی هزار بار رسد موسم خزان

اما دریغ یک مژه باشد به کار من

پیمان شکسته، پیمانه دست من

گفتش به پا بخیز، بی اختیار من

اما دریغ از چشمه و چشم نگار من

دنیا خوش است در همه از گذار من

یک چشم به یار، یکی هم خمار

شعرم چنین و قافیه در فرار من

 

شعر از خودم هست...

حکایت ما و دنیا...

حرفهای من سراسر پاک و پولدار بود

نازهای او خیالی، غمزه اش بسیار بود

باور من صاف بود، عالمم دلدار بود

قولهای او سراب، تر من از دار بود

سایه اش بر کل عمرم، قلب من بیمار بود

توبه هایش بی نمک بود،حرف وذکرش خار بود

زندگی ام رو به پستی، جامه ام تکرار بود

نکته های پرفریبش عین زهر مار بود

سالها با او بگشتم، لیک بد کردار بود

عاقبت خسته زاو گشتم، چنین پندار بود

ای خدا من توبه کردم، غیر بی مقدار بود

او پذیرفتم به خانش، لیک حالم زار بود

 

اَللّهُمَّ اِنّا نَشْکوُ اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَالِهِ
خدایا ما به تو شکایت کنیم از نبودن پیامبرمان که درودهاى تو بر او و آلش باد

وَغَیْبَهَ وَلِیِّنا وَکَثْرَهَ عَدُوِّنا وَقِلَّهَ عَدَدِنا وَشِدّهَ الْفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَ

و از غیبت مولایمان و از بسیارى دشمنان و کمى افرادمان و از سختى آشوبها و از کمک دادن اوضاع

الزَّمانِ عَلَیْنا فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِهِ وَاَعِنّا عَلى ذلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ

زمانه به زیان ما پس درود فرست بر محمد و آلش و کمک ده ما را بر این اوضاع به گشایش

تُعَجِّلُهُ وَبِضُرٍّ تَکْشِفُهُ وَنَصْرٍ تُعِزُّهُ وَسُلْطانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ وَرَحْمَهٍ

فورى از طرف خود و برطرف کردن رنج وناراحتى و یارى با عزت و ظاهر ساختن سلطنت حقه و رحمتى

مِنْکَ تَجَلِّلُناها وَعافِیَهٍ مِنْکَ تُلْبِسُناها بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

از جانب تو که ما را فراگیرد و تندرستى از طرف تو که ما را بپوشاند به رحمتت اى مهربانترین مهربانان

-------------------------------------------------------------------------------

این بخش آخر دعای افتتاح است و به آن فکر می کنم زبان بند می اید، انگار یک جور این بخش از دعا ناز کردن برای معبود است

می دانی چه می گویم، معبودی که کلی به تو حال داده و تحویلت گرفته و اجازه داده برایش کار کنی حالا می روی پیشش با اینکه می دانی او هوای تو را دارد بازهم از او می خواهی،از غریبه نمی خواهی،از او می خواهی که به تو رحم کند.

ساده اش می شود همان ناز کردن برای محبوب، برای معشوق، برای معبود

خوب دیگر خدا آنقدر ما را تحویل گرفته که یادم رفته چه قدر بد هستیم، وقت پیدا کنیم برایش ناز هم می کنیم

خودمانیم، خدا هم خوب ناز بخر است، یک وقت فکر نکنی نمیخرد، اگر اهل نخریدن بود اصل اجازه نمی داد  صحبت کنی ، سندش هم همین که این دعا از ناحیه ى مقدّسه ى امام زمان (عجل الله فرجه) و (روحی فداک) صادر شده، یعنی حجت خدا به ما یاد داده این خدا انقدر تو را دوست دارد که حتی اگر با همه بار گناهت بروی پیشش  واین طور بگویی تحویل می گیرد، فقط یادت باشد برای خدا ناز بکن ولی یک مقدار معرفت هم داشته باشم ان کارهایی که تا بحال کردی و نباید می کردی و آن کارهایی که نکردی و باید می کردی را از این به بعد....

خدا خودش در قرآن گفته از زیاد دشمن نترس، یک به دویست هم باشید و یا یک به بیست هم باشید من هموای شما رادارم، اما ان چیزی که سخت است بخش اول است که "شکایت کنیم از نبودن پیامبرمان که درودهاى تو بر او

و آلش باد و از غیبت مولایمان" این سخت استف این را نمی توان به همین آسانی رها کرد، اگر شکایت نکنیم چه کنیم....

و واقعا چه گشایش و فرجی بهتر، راهگشا تر از فرج کسی که با ظهورش دین خدا به جهانیان آنچنان که باید عرضه می شود و دوستان خدا عزت می یابند و دشمنانش ذلیل می شوند و او منتقم خون مادرش و حق پدرش و طالب خون مقتول کربلا است....

پس خدایا تو به ما ارزانی دار آن رحمت و نیکی از سمت خودت را که صلاح و عافیت ما است