نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

۹۸ مطلب با موضوع «دل نوشته و شعر» ثبت شده است

تعارف عادت مان شد

همه اش به هم می گوییم "خدا عاقبتت را بخیر کند".

عادت کرده ایم به گوشت، پوست، استخوان

دل بسته ایم به دنیا و یادمان رفته از کجا آمدیم و به کجا می رویم

یادمان رفته که جهنمی هست

و قرار نیست آنجا را هم با تعارف و پارتی بازی حل کنیم

فکر کردیم بهشت هم تراکم شهرداری و یا پروند اعطا وام چند صد میلیونی است که می خواهیم با واسطه و پارتی کارش را درست کنیم

فکر کردیم آنجا هم با حاجی، حاجی گفتن می شود کار راه انداخت

نه عزیز من

حساب آنجا با خداست

شاهدانش هم مشخص هستند

اصلا آنجا "همه پارتی های تو" خودشان گیر اعمالشان هستن، حتی مادرت و همسرت هم تو را رها می کنند از وحشت قیامت

قیامت است ، شوخی نیست که.

هرچه داری باید از حالا داشته باشی، از حالا که می شود دنبال پارتی بود

آنجا فقط 14 نفر پارتی کلفتی دارند

باید از همین حالا دمشان رادید

باید از همین حالا  شروع کنی

اگر از الان به یادشان بودی آن وقت ممکن است مانند دانه تو را برچینند و مفتی به تو تراکم بهشت بدهند آن هم با وسعتی بزرگتر از آنچه تصور می کنی

لازم نیست پول زیر میزی به پارتی ات بدهی، آن پول را به وسعت به فقیر و نیازمند فامیلت کمک کن، به همسایه ات کمک کن آن وقت در روزی که همه گیر هستن، تو راحت هستی 

 

پدرانمان را تفنگ به دست نظام خواندن

برادرانمان را چماق به دست نظام

بگذارید ما را هم قلم به دست نظام بخوانند

اصلا ما جیره خور نظام هستیم

جیره ما هم ، همان افطاری دانشجویی رمضان بیت است، که سال قبل همان هم به ما نرسید

اصلا جیره خوری از این نظام آرمان ماست

ما اگر یک رمضان بیت افطار کنیم یکسال قلم به زمین نمی گذاریم

ساندیس نظام برای ما مقدس است، ساندیس که هیچ فحش خوردن برای ما در این نظام مقدس است

ما قلم به دست

دوربین به دست

وموس به دست نظام هستیم

من اصلا به دست نظام هستیم

می جنگیم

استدلال می کنیم

خودمان را وآبرویمان

برای این نظام شره شره می کنیم

واین افتخار ماست

روزی پدراتمان تفنگ به دست گرفتن ، مقابل دشمن سخت ایستادن، و پیروز شدند، والبته تعدادی از آنها به آرزویشان رسیدند

وروزی بردارانمان به خیابان امدند 18 تیر را جمع کردند ، چماق به دست نداشتن بلکه لبیک به لب امدند و البته عده ای از آنها متهم شدن به خشونت

وحالا ما حرف های نظاممان را با کلیک کردن پخش می کنیم

اصلا ما واحد صادارت انقلاب هستیم

به وسع خودمان

بذار ما را هرچه می خواهند بخوانند

این نظام تمام آرمان امروز ماست، این نظام همه چیز ماست

و البته آرمان فردا ما حکومت عدل جهانی....

 

حرم را که متر می کنی باید مراقب باشی تو وسعت کَرم آقا گم نشوی ، اما اگر شدی هم غصه نخور، خوب جایی گم شدی، خود آقا پیدات می کنه.
اصلا کار آقا پیدا کردن گم شده های عالم است.
نمی دانم چرا آقا امام رضا (که جانم به قربانش) این قدر هوای ما را داره، بی خود نیست که به ایشان می گند: "الشمس الشموس" خورشید است آقا ، روشن میکند تا من و تو
  راه را پیدا کنیم، گاهی هم می آید دستمان را می گیرید می برد ارض طوس تا حسابی پیدا شویم.
 وقتی به این فکر میکنی آقایی به بزرگی ایشان آمده تو را پیدا کند یک جوری به همه عالم مباهات می کنی که آقای تو "معین الضعفا" است، یک جوری هم خجالت می کشی از رو سیاهی خودت.
فقط کافی است چشمت را ببندی و یک سلام بدهی ، از هرکجا که هستی، به هر زبانی ، آن وقت این گنبد مثل آهنروبا دلت را می رباید، می روی سوی ضریح، چنگ می زنی به ضریح، صورت می چسبانی به آن، اول یک حمد می خوانی و هدیه می کنی به مادرش حضرت زهرا (که پدر و مادرم فدایش)، بعد آرام جوری که نفر کناریت نفهمد زمرمه می کنی" آقا به جان مادرت، آن مادر غم پرورت......مارا مرانی از درت، آقا به جان مادرت"
وصورتت را بر می داری، احساس می کنی امام رئوف، سیاهی دلت را با طلای ضریح ، طلایی کرده
فقط مراقب باش دوبار سیاه نشود.
آرام چشمت را باز کن
زیارت دلت مقبول حضرت دوست.

 

وقتی کلمه ظهور و یا فرج را می شنویم، ناخود آگاه ذهنمان به سمت ظهور مصلح میل پیدا می کند و سریق به فکر امام زمان (عجل الله فرجه) می افتیم که با ظهورشان قرار است دنیا را پر از عدل کنند

حال سوال اینجاست آیا این برداشت درست است؟

آیا این طرز فکر 1100 ساله در ذهن شیعیان و یا حتی ادیان دیگری که منتظر مصلح هستند درسا است؟پ

در این نوع فکر لازم اصلاح فقط خود مصلح است

به عبارت سرح تر با ظهور مصلح جهان اصلاح می شود

یعنی شرط لازم و کافی اصلاح مصلح است.

این ذهنیت باعث شده است انتظار بیش از 10 قرنی ما از انتظار اصیل دور شود، چون انتظار با چنین طرز فکری نیاز مند اصلاح منتظر نیست بلکه فقط باید منتظر مصلح بود.

در این نگاه به ظاهر درست شما می توانید به هر شکل تفکر و عملی هر کاری خواستید انجام دهید و فقط منتظر مصلح باشید تا او بیایید و یک تنه جهان را اصلاح کند

فکری که قطعا توسط ائمه و بزرگان دین رد شده است

همان طور که فرمودند : منتظر مصلح خود باید صالح باشد

حال سوال اینجاست :

تفاوت این نگاه با نگاه اصیل چیست؟

نگاه اصیل لازم اصلاح را مردم و محیط می داند و مصلح را انجام دهند این امر که به لطف خدا و از سر لطف برای انسان ها ظهور می کند

در چنین دیدگاهی مصلح برای اصلاح بایستی همراهی مردم و امت را هم داشته باشد، اصلا قرار نیست یک تنه و با شمشیر همه دنیا را اصلاح کند ، بلکه عطش مردم که به وسیله منتظران واقعی در جهان نشر پیدا کرده است با ظهور مصلح لبیک پیدا می کند.

یعنی منتظر در زمان غیبت وظیفه صرف منتظر مصلح بودن را ندارد، بلکه باید شرایط را برای ظهور اماده کند، باید فرهنگ ناب محمدی را به جهانیان عرضه کند، به مناظره عقلی با دیگر مکاتب به پاخیزد و در حد توان خود مستضعفین را یاری کند تا بتوانند از چنگال مستکبران راهایی یابند.

قطعا کسی که در زمان غیبت، عافیت دنیایی و پست پیشه کند و به هوای آرامش و آسایش زود گذر دنیایی فقط نظار گر استعمار مالی و فرهنگی جهان بادش در زمان ظهور هم کاری نخواهد کرد

همیشه بهانه هایی هست برای اینکه انسان خودش را و وجدانش را و گاها  دیگران را توجیه کند...

یک منتظر واقعی باید در تمام زندگی اش طرف دارد حق باشد و حق بگوید چه کوچک و چه بزرگ، و حق بگوید چه به سودش بود  وچه به زیانش، وحق را ترویج دهد با شیوه صحیح...

ولی ما 1100 سال است منتظریم...

ندبه می خوانیم ولی از اعماق وجود ندبه نمی کنیم.

هنوز هم بنظر ما ربطی ندارد که از فلسطین دفاع کنیم.

هنوز هم به فکر تفاوت ها هستیم و عافیت دنیایی و زود گذر خودمان

نه مالا و نه جانا و نه وقتا و نه با آبرو قیام نمی کنیم

قطعا فضای جنگ نرم، دفاع و قیامی در همین فضا می خواهد...

ما باید این ابریشم به دور خود تنیده را پاره کنیم و خود صالح شویم و از حق دفاع کنیم

ما باید اول با تمام وجود برای مردم بحرین، یمن و... دلسوزی و مجاهدت کنیم بعد منتظر فرج باشیم

فرج به معنی گشایش است، ما باید اول زمینه این گشایش را در خودمان به وجود بیاوریم بعد منتظر باشیم که صاحب بیایید ان گشایش های فرد به فرد را تبدیل کند به یک گشایش جهانی

وخدا برسر ما منت بگذارد و ما را از جمله وارثات وعده داده شده قرار دهد...

ان شا الله

لینک درج این مطلب در جام نیوز

 

سرد است هوا یا که نیامد به دل مان

گرم است جهان، آتش مهرت به دامان

خشک است زمین، آب نمی گوید که او کیست

خیس است چشم، ذکر بخواند که او کیست

روز است که در غیبت او عمر تلف شد

شب شد، سحری که از غم او عبد خلف شد

تشنه است جهان در هوس یار دل انگیز

سیراب شد است از ثمن کافر خون ریز

سبز است درخت گر که کند لطف به برگش

زرد است رخم در غم پیمایش سردش

خفته است دلم چونکه امیری به سرش نیست

بیدار شده است، کل جهان در هوس کیست

تاریک شده است، ماه دل انگیز عنایت

روشن شود اگر که رسد شاه عدالت

خاموش شوم در سر آمال نگاهش

روشن کندم ارباب به پیغام وپیامش

 

شنیدی می گن یار باید دلدار باشه نه دلبر؟ از من می شنوی قبول نکن. چون یار باید اول بتونه دلبری کنه تا آدم دلشو بده دستش نگه داره، اون وقت بشه دلدار . این دل هم می تونه برده بشه هم داشته بشه . نگاه کن اصلاً؛ دو تا وصله به این دل می چسبه: یکی "بَر" یکی "دار" حالا اگه یار هم دلدار باشه هم دلبر دلتو چی کار می کنه؟ "بَردار" می کنه، عین حلاج! یادت باشه ها، به این دل وصله ی دیگه نچسبونی، سنگین می شه، دیگه نه می برنش نه نگهش می دار ن. حالا این یار کیه؟ همون که می گن
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه ی حور و پری گرچه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
حالا این فلانی کیه؟ لیلیِ؟شیرینه؟شاهدِ؟ همون که "آنی" دارد. این "آن" همون لحظه ی بردار شدن . یعنی خوبی و لطافت مال اونه که "بَردارِ"ت کنه ،
 
این دل از چی ! می گن از گِل، خیلی نباید باهاش وَر بری ، سفت می شه،
  بی خاصیت می شه، دست نخوردش خوبه،نرم،لطیف،حالا بگرد ببین کی می تونه این دلت رو صاحب بشه، هم ببره، هم بردارش کنه. قبلشم ببین با چی دلت وا می شه،  تمیز می شه؟ بوی خاک بارون خورده؟ بوی نرگس؟ گریه؟ اصلا گریه کن! ببین دلت خنک میشه ، چون داری روی گلش آب می پاشی ؛ هم بوی خاکش در می آد هم   میگن حجامت روحه.
ببینم ! تو چرا داری گریه می کنی؟دلت گرفته؟سفت شده؟ خوب بده دست صاحبش خیالتو راحت کن دیگه! این همه هم دردسر نداری. وقتشه ها! دیر بشه فایده نداره سفت می شه، کلوخ می شه، نه می برن نه دارش میزنن.
 
دیر نشه . .

 

جنس حرف های این بار با دفعه های قبل خیلی فرق ندارد ، فقط یک یادآوری است که قطعا اول دامن نویسنده اش را می گیرد

همیشه قرار نیست برای آدم شدن ما انسان ها سر ولی خدا بالای نی برود

گاهی اشک های حلقه زده نایب ولی خدا در شب دوازدهم محرم هم برای آدم شدن ما کافی است

گاهی "این عمار" نایب منتقم خون حسین همان "کیست مرا یاری کند" خود حسین است

گاهی خیانت بعضی از .... همان نامه های کوفیانی است که دلشان با حسین بود اما شمشیرشان با درهم و دینار دیگری...

گاهی باید "نه دی" با تمام توان بیایی تو خیابان تا خدایی ناکرده باز عاشورا، عقایدت را به اسارت نبرند و نایب حجت خدا برای زنده ماندن دین خدا فدا نشود که اگر چنین شود آن وقت تو دست کمی از یزیدیان نداری

گاهی کربلایی شدن آن قدر هم دست نیافتنی نیست، کافی است شمر وجودت را بکشی و ندای جاوید "لبیک یا حسین" را چنان در جهان سر دهی که گویی میان میدان هستی و ایستادی تا حنجر بزرگ شهید عالم هدف خنجر پست ترین ها قرارد نگیرد

وشاید گاهی تو از میان راه به کاروان به پیوندی و بشویی آن کس که خود امام آمد دنبالش، و زنش او را راهی بهشت کرد

و شاید  از مکه با امام باشی ولی چراغ ها که تاریک شد فکر زن و بچه ات بی افتی و بروی که آن را به جای امنی برسانی غافل از اینکه هیچ کجا امن تر از دامن حجت خدا نیست

گاهی باید مرد باشی هرچند 6 ماه داشته باشی

گاهی باید زینب باشی هرچند تمام دار و ندارت را از دست داده باشی، باید  به ایستی و بگویی "ما رایت الا جمیلا" و باید این چنین دیه باشی

و گاهی.... 

توقفی بکنید، ظهر ، ظهر عاشورا ست

عنایتی بکنید، حال در کربلا غوغا ست


اگر چه گرگ ها نشسته اند به کین
تبسمی بکنید، حافظ خیام پا برجاست


هوای گرم، دل سنگ، صدای حجت حق
ترحمی بکنید، طفل شیرخار اینجاست


میان معرکه ناله ای چنین برخاست
تعللی بکنید، مادر حسین آن جاست


چه حاجتی به قبله ، مسیر حجاز
تعبدی بکنید، قبله جهان اینجاست


خیام سوخت پرسشی درون ذهنش گفت
تکلمی بکنید، دختر حسین تنهاست


ز دامن نیم سوخت خون چرا چکید

ملامتش نکنید، یتیم کربلا ست

*این یاداشت از یکی از دوستان به ما رسیده


نفسی عمیق کشید...
شش هایش را مملو از هوای تازه کرد
چه دلنشین...
زمین را با آب شسته اند،هوای خنکی به صورتش می خورد، بوی نای خاک حال دیگری به او میبخشد
کمی آنطرف تر منبع آب را میبیند،نزدیکش می شود،دستگاهی فلزی و لرزان...
کیفش را باز میکند و لیوانش را که مادرش به او داده بیرون می آورد و پر از آب خنک میکند. سرمای آب وجودش را برای چند دقیقه از فضای نسبتا گرم و ناآرام دور و برش دور میکند...
سرش را رو به آسمان میبرد و خدایش را شکر می گوید...
کمی آنطرفتر...
صندلی های نیمه تمیز حیاط دانشگاه، دستمالش را در می آورد و صندلی را تمیز میکند و مینشیند.
کتابش را از کیف درمی آورد و تورق میکند...می داند تا دقایقی دیگر کلاسش شروع می شود.
از زجلسه ی اول خاطره ی خوشی در ذهن نداشت.
آنروز وقتی وارد دانشگاه شده بود بعضی ها چپ چپ نگاهش میکردند، هر قدم که برمیداشت مصمم تر می شد. دسته ی کیفش را محکم تر میفشرد تا در پله های ساختمان به طبقه ی سوم رسید.
حرکت کرد...کلاسش انتهای راهرو بود، چند قدمی که جلو رفت به ناگاه به سمت راست گاهش را چرخاند...از تعجب ابروهایش را بالا انداخت!
خدای من چه میبیند؟
کنار برد شیشه ای پسری با خنده ای بر لب و جلویش به فاصله ی 1 متری!!دختری مانتویی که او هم خنده ای بر چهره داشت ایستاده بودند.
از خودش سوالی پرسید:دختر و پسر مسلمان،مگر اینگونه می شود؟؟
مطمئن بود که این آموزه ی دینی نیست. با تعجب بسیار از کنارشان گذشت مانند تمام دانشجویانی که از کنارشان میگذشتند...
به راهش ادامه داد،چند متری به کلاس نمانده بود که صدایی را شنید:"سلام علیکم برادر،التماس دعا!" با لحنی تمسخرآمیز و تلفظ سنگین عین!!
صدا به سرعت رد شد، به عقب نگاه کرد، پسری با موهای به اصطلاح فشن! با خنده ای ریزبر لب از او دور شد...
ناراحتی را در وجود خود احساس میکرد. به راهش ادامه داد تا به در کلاس رسید.
میز و صندلی استاد خالی است. هنوز استاد نرسیده است. مصمم وارد کلاس شد. هنوز قدم دوم را نزاشته بود که خشکش زد!!
تقریبا 30 نفر دانشجو، آن هم دختر...
هیچ پسری داخل کلاس نیست. به نظر تنها پسر کلاس خودش است.دمای بدنش به سرعت بالا میرود.عرق بر پیشانیش نقش میبندد. کلاس کمی آرامتر شده.همه به او نگاه میکردند.صدای خنده های ریز و همهمه به گوشش میرسید. سریع به راه خود ادامه می دهد.
از سمت راست کلاس سعی میکند خود را به انتهای کلاس برساند. چند صندلی خالی آنجاست. ردیف اول...ردیف دوم...ردیف سوم که رسید دختری با حجاب نصفه نیمه راه را کمی تنگ کرده بود. آمد که رد شود به امید اینکه دختر صندلیش را کمی آنطرفتر بکشد ولی امیدش بیهوده بود. دختر از سر جایش تکان نخورد. همانطور که سرش پایین بود گفت: ببخشید...
دختر که عجله ی او را دید به زور خودش را کنار کشید انگار که اصلا متوجه رد شدن او نشده بود! به زحمت از ردیف سوم عبور کرد، ابروهایش در هم گره خورد...
به انتهای کلاس رسید. یک نفس راحت کشید و نشست. کتابش را درآوردو مشغول صفحات کتاب شد تا استاد بیاید. هنوز عرق بر پیشانیش بود...
...
هنوز که به آنروز فکر میکند ناراحت میشود.
به ناگاه احساس میکند که صندلی کنارش پر شده است، چشمش به زمین خیس دانشگاه قفل شده بود.
به خود آمد...همکلاسیش در صندلی کناری نشسته بود.دختری مانتویی بدون موهای بیرون زده از مقنعه!!
شوکه شد. دختر سلام کرد. جوابش را داد. دختر پرسید:"جزوه ی جلسه ی پیش را دارید؟"
نمی داند چه بگوید! ناخودآگاه سری به نشانه ی تأیید تکان میدهد و دستش را به سمت کیف دراز میکند و جزوه را در می آورد. دختر سوال می پسد و او جواب می دهد. چند پرسش و پاسخ درسی...
به ساعت نگاه میکند. ساعت 8 است. کلاس شروع شده. دختر از او تشکر میکند و از او دعوت میکند که به کلاس برود. او جواب میدهد:"من کاری دارم. چند دقیقه ی دیگر می آیم"
دختر می رود واو تنها در خط صندلی خود می ماند. نفس راحتی میکشد.
سرش را رو به آسمان برد...
خدای من! مرا در پناه خودت حفظ کن...

 

می گفت بیداری بعد از شهادت حسین هرچند از خفتن تا مرگ بهتر است اما سودی به صاحبش که در وقت جنگ خوابیده بوده نمی رساند.

می گفت عاشورا برای همه ما است، کربلا در مسیر همه ما، حتی اگر بخواهیی یا نخواهیی

می گفت به همه ما وعده حکومت می دهند ، به یکی ری وعده کردند شاید به ما جای دیگری را ، مراقب باش امام نفروشی

می گفت همیشه بعد از حادثه کار ساده است ولی حین جنگ مرد می خواهد نعره حق زدن

می گفت زهیر را شنیده ایی، امام برای همه ما به درب خیمه می آید باید مراقب باشی آن وقت ، بیدار باشی یا یک همسر مثل همسر زهیز داشته باشی

می گفت میشود اصحاب باشی ولی به راه نباشی و می شود مسیحی باشی و هم خودت هم مادرت به راه باشد، انقدر به راه که سر پسرش را هم پس نگیرد

می گفت می شود به اسم دسدن به کشتن بپردازی ولی وقت نماز ، نماز گذار بکشی

می گفت می شود 6 ماه داشته باشی ولی بابی باشی برای حاجات امتی

می گفت هنوز هم می شود راه به امام ببندی ولی بعدا از اصحاب شویی

می گفت هنوز هم می شود با امام حج را ترک کنی ولی بعدا از او دور شویی و خودت را به خواب بزنی

می گفت کربلا نزدیک است، محرم نزدیک است، عاشورا نزدیک است

بازتاب:

باشگاه خبرنگاران جوان