نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

۹۸ مطلب با موضوع «دل نوشته و شعر» ثبت شده است

گاهی صدای من است، صدای تو

گاهی میان حادثه است جای تو

من هم به دوریت عادت نمی کنم

گاهی تمام جاده است پای تو

کلی خلاف مسیر رفته است دلم

با من بگو کدام راه هست رای تو

اینجا ز سوی شر و سیاهی پناه نیست

با من بگو کدام هستند سربازهای تو

چندیست جهان همه در شور و حادثه است

پس کی می آیی که شویم در هوای تو

ما کور فهم های شب کربلا شدیم

باشد که باز بیابیم بلای تو

با ما نکن آنچه علی با کوفیان کند

هرچند ما شبیه رجالیم پای تو

ما خفتگان روز وصال زمانه ایم

تازه نباشد که نمی بینیم نای تو

این شعر هم همه پای خیال است

وقت عمل چه کم است در سرای تو

 

این شعر برای نایب امام زمان گفتم ...

تبسمت که ببارد، بهار نزدیک است

"قمر" زمین بگذارید، که یار نزدیک است

من آن رسیده به باغت اگر که خسته شدم

به وقت دیدن رویت قرار نزدیک است

چه خوش به جای جهان گر قرار جان گیرم

شراب و باده بیارید، نگار نزدیک است

اگر که دور شوی از من سر و پا مست

فغان کنم به دو دنیا، اضطرار نزدیک است

خبر که، قمری و بلبل آمدن به مهمانی

چه حاجی به نوشتن هزار نزدیک است

 

خدایا من، برای تو می نویسم، فقط برای تو...

خدایا خوب، گفتم برایت یادداشتی بنویسم.

مطمئنم که تو همیشه با من هستی.

خدایا من تو را شکر می کنم به خاطر همه آن چیزهایی که از تو خواستم و به من دادی و همه آن چیزهایی که از تو نخواستم و به من عطا کردی و به خاطر همه آن چیزهایی که از تو خواستم ولی چون مصلحت نبود به من رحم کردی و به خاطر همه آن چیزهایی که از من دور کردی.

و خدایا تو را شکر می کنم برای آن چیزهایی که خوب بود و به من ندادی تا بهانه ای باشد برای آمدن من به درگاهت...

خدایا من تو را شکر می کنم برای همه آن پیغام ها که برای من فرستادی تا من را به سوی خود دعوت کنی و تو را شکر میکنم به خاطر رمضان، غدیر و حسین و مادر حسین، و تو را شکر می کنم که امیر برای مومنین قرار دادی به بزرگی پسر عمه حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (که دورد و سلام بر او آل پاکش باد) ما را از جمله دوستان این خاندان قرار دادی..

و تو را شکر می کنم که به ما منت گذاشتی و ما را وارثان زمینی کردی و امیدوارم و از درگاهت مسئلت دارم ظهور منجی ات را که در کتب آسمانی وعده داده ای.

خدای من می خواستم از درگاهت عذر خواهی کنم به خاطر بدی های خودم، شما آنقدر خوب هستید که گاهی فراموش می کنم چه قدر بد هستم.

خدایا تو تنها دارایی من هستی، من در دنیا و آخرت هیچ ندارم جز تو، همیشه غصه این را می خورم که اگر زبانم لال به خاطر بدی هایم از نعمت بندگی ات محرم شوم و رانده شوم و یا حتی از شما دور شوم آن وقت...

هرچه به روز های عمرم افزوده می شود بیشتر نگران می شوم چون خطاهایم زیادتر می شود.

اگر نبود سایه رحمت و عیب پوشی شما شاید تا به حال نا امید، نا امید شده بودم.

خدایا من داراهایی را دیدیم که در مناجاتشان می گفتند نداریم.

حال من که واقعاً ندارم هستم چه بگویم...

خدایا من چشمم، دلم و قلبم مریض است، قلمم شکسته، برگه ام کاهی، خطم بد، بازهم امید داشته باشم که مرا بخری، چهرم زشت، گناهم زیاد، دل سیاه، فکرم پر از وهم و خیال، آرزو بزرگ در سینه، خدایا بازهم خریدار هستی؟

ریا کارم، غرور بارم، عجب همراهم، عجله همنشینم، جاه طلبی همراهم...

می خری مرا...؟

خدایا بدتر از من بنده ای نداری، این را بدون تعارف می گویم.

 ناامیدم نه از خدای خودم بلکه از خودم و اعمالم.

اگر نخری حق داری، این بنده سیاه ارزش خریدن ندارد...

هزار بار توبه کردم و بازهم پشیمانم وپیمان شکسته ایم...

گفتی ببخش، نبخشیدم، گفتی نکن، کردم، گفتی برو نرفتم، گفتی بمان، بریدم، گفتی نگو، گفتم، گفتی بیا، نصفه آمدم...

حالا برای خریدن این بنده ات مشتاق هستی...

شنیده ام از اما صادق (که پدر و مادرم به فدایش)که به پیامبرت حضرت عیسی(علیه السلام) فرمودی: اگر بنده ای که به من پشت کرده اشتیاق مرا به خویش می دانسته، بند بند وجودش از هم می گسست.

اگر این احادیث قدسی نبود رو نوشتن نداشتم...

خدایا اگر نخری می مانم در این جهنم دنیا، در این بازار خریداری جز تو خریداری نیست، خدایا اگر نخری می مانم... خدایا تو را به جان داراهای درگاهت مرا بخر ، هرچه خریدی قبول فقط وقتی خردیدی مرا به خودم وانگذاری که دوباره خراب می کنم....

می گفت فلان نویسنده آنقدر قویی بود که مثلا شروع می کرد در مورد یک جسم داستان می نوشت هر یک روز و نیم یک داستان می نوشت و تامین زندگی خودش و خانواده اش از همین داستان ها بود

داستان بعضی از این دوستان سیاست مدار ما همین است

هر چیزی می بینند یه اظهار نظری می کنند، نمی دانم مگه هر کس سیاست مدار شد به تمام علوم تسلط پیدا می کند...؟

یک مرتبه همه سیاسیون در مورد حجاب و اصول حجاب در اسلام و ایران و قانون صحبت می کنند ، هفته بعد نوبت المپیک و اینکه چرا حسین رضا زاده وقتی وزنه را بلند کرد انگشت کوچک پای راستش لرزید و سیاسیون محترم یک مرتبه ورزشکار می شود و بعد از آن با نزدیکی به انتخابات همه می شوند صاحب نظر در پیش بینی سیاسی مردم، بعدا از آن نوبت کتاب است و نگرش جامعه شناسی، پست مدرن به مقوله کتاب کم خوانی در جامعه، از آنجا که بحث شیرین اقتصاد همیشه مطرح است نمی توانند به طور متوسط هر هفته یک یا دو مرتبه اظهار فضل نکنند، بعد از آن بحث هایی نظیر گشت ارشاد، تاخیر در قانون برنامه و بودجه، روابط بین الملل ، انرژی حتما حق مسلم ما، بهداشت خانواده و خانواده بهداشتی، سریال سالهای دور از خانه، شهریه بالا دانشگاه آزاد ، کیفیت پایین اموزش در مقطع ابتدایی، بحث قطعی آب یک سرویس بهداشتی نیمه خصوصی در روستای صولک دره در حوالی نا کجا آباد ..  و هزاران بحث دیگر

همیشه برایم سوال بوده مگر این آقایان چه قدر سواد دارند که این همه حرف می زنند....

بهتر نیست هرکس به اندازه عمل و توانش حرف بزند...

میگفت این پول ها که حرام نیست ، اگر قرار بود به این پول ها بگوییم پول حرام همه مردم ایران حرام خورند شما پیدا کنید یک حلال خور

گر حکم شود که مست گیرند.................در شهر هرآنچه هست گیرند

تازه همین کار من را فلان آدم مذهبی هم که ریش دارد و فلان فامیلشان در فلان جای حکومت است و فلان آشناشان روحانی است انجام میدهد

می گفتم: اول که همه مردم نیستند بلکه تعدادی هستن.

دوما وضعیت امروز حجاب و عفاف دخترانمان را باید در وضعیت اقتصادی دیروز خودمان جستجو کنیم نه همه اش را بندازین تقصیر دم کفایت اینجا وآنجا

یادتان هست اوایل انقلاب، جنس کپنی، فروش آزاد

یادتان هست وقت جنگ، قیمتها هرروز بالاتر از دیروز

خوب می شود امروز این وضع دخترانما و این پسرنمان

خدا حسابش فرق دارد با بنده ها

خدا اهل تسامح و تساهل نیست اهل حساب است

از حق خودش شاید بگذرد و لی از حق مردم و از بیت المال محال است

اگر حکم شود که مست گریند و اگر همه شهر هم مست باشند، با حساب خدا همه مردم می گیرند ف می خواهد آن مردم توباشی یا یک....

البته منظور من این نیست که هرکس بد حجاب بود خانواده آنها خدایی نکرده... و یا هر پدری به فرزندش پول شبه دار داد...

ما پیامبری داریم به نام نوح که به فرزندش پول حلال داد و لی فرزندش کج رفت و همسر فرعون را داریم که نان فرعون را خورد ولی شد جز زنان پاک...

 

حسن تو گر جلو در این کار کند

اجر آن بِه،از صد بنده که آزاد کند

گر مرحمتی بر من بی یار کند

آن مرحمتش روز جزاء یاد کند

گر خشم کند بر من عاصی، چه جفاست؟

حق است، ولی لطف، بِه از داد کند

با یاربگو، من بی کس، تنها زخودم

بد نیست ازبهرخدا، اندکی امداد کند

اینجا نه همان وعده می خانه عشق است

اما ضرری نیست، نظر بر من اضداد کند

اگر امشبی روز درخشیدن ماه است

ما را برهاند اگر عاقبتش عاد کند

ما عاصی، بی خانه، بیچاره عقلیم

این قوم به خود رفته، کجا یاد سجاد کند

 

 

 

من هاتفی دیدم که می گفت می بنوشید

یا عارفی دیدم که می گفت خُوش بپوشید

من عابدی دیدم که می گفت شب بخوابید

گرخسته از برهان شدید، جانان بیابید

من خالقی دیدم که می گفت، عشق بورزید

دوری گزینید از بتان، آدم بسازید

من ساغری دیدم که می گفت می ننوشید

رو کرد بر عقل، برای دین بکوشید

من  عالمیِ عاقل شده دیدم که می گفت

در این جهان باید ز درد عشق بسوزید

من حاکمی دیدم که می گفت هرچه خواهید

از زور و زر، از کاه و کوه، از من بتابید

من عاشقی دیدم که می گفت خوش شتابید

لیلی نیامد، لیک از او رو نتابید

من کوه را دیدم که می گفت: کم بنالید

گر رو کند دنیا به او هم دل نبازید

من شاعری دیدم که می گفت: شعر بکارید

با عرض طول حرف ها بر خود نبالید

 

یاعلی بن موسی رضا

آقا جان می خواهم با شما ساده صحبت کنم

می خواهم از دل تمام جوان های نه دی با شما صحبت کنم

می خواهنم از بان جوانان بحرین با شما صحبت کنم

می خواهم حرفی را بزنم که راشل کوری می خواست بگوید

می خواهم از بان احمدی روشن با شما حرف بزنم

می خواهم در دل شهید حجاب ، مروه شربینی را با شما بگویم

می خواهم زجه های مادری را برای شما باز گو کنم که هنوز منتظر فرزندش هست

می خواهم حال کودکی راب گویم که در غزه منتظر است تا یک جمله بگویم

می خواهم حرف های گریه رهبر را روز آخر مراسم جدتان امسال برایتان تعریف کنم

می خواهم تابلو نوشته های 99% مردم مستضعف امریکا را تعریف کنم

می خواهم درد آن وبلاگ نویس را بگویم که اوج فریادش یک یادداشت در بک وبلاگ است

می خواهم از مظلومینی بگویم که وقتی اسمشان می آید دل ها می سوزد

می خواهم فلسفه سفر نامه اربعین شعیان از نجف تا کربلا راب گویم

 می خواهم فریاد های مسلمان بوسنی و میانمار را که هنوز به گوش می رسد بگویم

می خواهم حرفهای حبس شده مکه را بازگو کنم

می خواهم نگاه های گنبد مسجد جدتان را تشریح کنم

می خواهم فردا ها همه مردم مظلوم و منتظر جهان را بگویم

می خواهم

آقا جان خوب می دانم که وضع ما برای آنچیزی که می خواهیم خوب نیست

خوب می دانم چه قدر بد هستیم

خوب می دانم لایق ان چیزی که می خواهیم نیستیم

خوب می دانم ما فراموش کاریم

خوب می دانم ما مردمی هستیم که اگر قیمت فلان چیز قدری بالا برود چه حرف ها که نمی زنیم

اما آقا گیریم ما بد، گیریم ما  یزید هستیم ، آقا جان شما به یزید هم امام ش را نشان دادید

پس چرا  پس چرا ما افتاده ایم این گوشه دنیا

آقا جان همه این فریاد ها که گفتم یک حرف را دارد

آن اینکه وقت هست

ما خسته ایم

ما بدیم

ما از بنی اسرائیل هم بدتریم

اما امیدمان به شما خوبان است

برسانید آنچه خداوند در قرآن به مستضعفین وعده آمدنش راداد به خدا قسم ما مستضعف هستیم، هر چند بدیم 

به تمنای تو در عشق خرامان گشتم

به طــــــواف رخ تو عارف دورن گشتم

مـن نه خود امدم اینجا که مرا آوردند

درپی دیدن تو بی سروسامان گشتم

سر آن بود که پوشیده کنم رخـت عزا

ناگهان هول برم داشت که عریان گشتم

این همه شور که دیدی زکلام خام است

وصف رویت به زبان، حافظ قرآن گشتم

چشم نا مــحـــرم مـــن دید هرآنچه باید

سر و اسرار به چشم همه عیان گشتم

پیش نامرد زمان ازتو چه گویم ای دوست

چه کنم سینه سرآمد که غزل خوان گشتم

 

من همان نسیم خام که ببازم انچه دارم

تو نسیم صبحگاهی به نوازی آشنا را

من همان عاشق مستم، که نثار دوست هستم

تو خیال خوب مایی که بگیری در پناهم

من همان بی کس تنها در میان خیل اعدا

وتو می خری دلم را، چه کنم که پر گناهم

من همام عبد گنه کار که کند توبه بسیار

تو امیر روح و جانی که ببخشد من بیمار