نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده

نوشته های محسن فینی زاده







درباره من | ارتباط من | تلگرامم | توییترم
---------------------------------

امروز بعد از مدتی رفتم دانشگاه تا پیگیر کار های فارق التحصیلی بشم، بعد از اینکه کارم تمام شد گفتم یه سری هم به بچه های بسیج بزنم وقتی وارد دفتر شدم داشتن لوازم جمع می کردند آخه طبقه همکف اتاق گرفته بودند، تا وارد اتاق شدم یه حس خاصی پیدا کردم یه جوریی یاد گذشته ها افتادم روزهایی که 8صبح می امدیم دانشگاه تا 8 یا 9 شب گاهی هم 11 شب نگهبان ما را به زور می انداخت بیرون جالب تر آنکه خیلی روز ها یا کلاس نداشتیم یا اگر هم داشتیم...

میدانید وقتی آدم اوج جوانی اش را حدود 4 یا 5 سال می گذارد توی یک جمع دانشجویی چه حسی نسبت به اون پیدا می کند، این را فقط کسایی می فهمند که این کا را کرده باشند، احساس می کنی وارد بخشی از زندگی ات شدی البته بخشی که برای تو فقط دو چیزش باقی مانده است

اول: خاطرات تلخ و شیرینش

دوم: آدم ها تلخ و شیرین

ما جمع خیلی خوبی داشتیم که الان هم با بعضی هاشون ارتباط داریم

بعضی شون ادامه تحصیل دادن رفتن شریف، آزاد و یا تو دانشگاه خودمان دارند ارشد می خوانند خوب هر جمعی یه تعداد بچه ردس خوان داره دیگه

بعضی شون زن گرفتند رفتن سر کار-چند روز پیش عروسی یکشون بود که اون وقتها که مسئول تربیت بدنی بود نصف حاشیه های دفتر را تنهایی تامین می کرد حالا شد مستند ساز کلی رزومه دارد-

بعضی شون هم هنوز در گیر کارشناسی هستند و یا بعد از کارشناسی رفتن حوزه در می خوانند

بعضی شون هم هیچ نبودند حالا هم هیچی نیستند -خودم را می گویم-

جمع ما تو کل مجموعه خوب بود کارهای خوبی هم کردیم شاید نتیجه های خوبی هم گرفتیم

اما امان از دست اختلافات و این حس عجیب وظیفه بعضی ها

امان از بعضی ها که فکر می کنند بسیج جای اینکه بری به عنوان مسئول اون برای خودت رزومه جمع کنی و با این خبرگزاری اون رئیس صحبت کنی اما وقت کار و ... همه را بندازی گردن این و آن

بهترین روش هم اینکه بگی نفر قبلی نیرو سازی نکرده واز این حرف ها

والبته یک عده هم همیشه هستند که منتظر فرصت برای ...

والبته یک عده ساده لو هم

بگذریم داشتم حس را می گفتم

نمی دانم چه شد با اینکه وقت دکتر داشتم و خیلی هم دیر شده بود باز سر کمد گرفتم ، آخه سر خرید همین کمد ها خدا می داند چه کشیدیم تازه بعد از خرید یکی از همین ساده لو های مدعی کلاس اخلاق زنگ زد حسابی به ما خسته نباشید گفت

می دانید همیشه ما زا خودمان می خوریم نه از این ساده لو ها

ما از دوستانی می خوریم که منافق هستند -منظورم نفاق در آن حد نیست بلکه در همین حد یک تشکل دانشجویی- ظاهراشان مثل ماست ما به شان اعتماد می کنیم مجموعه رابه آنها می سپاریم ولی همه داشته ها واعتبار مجموعه را فدای خودشان می کنند ، خوب بد هستند از دو طیف بالا استفاده کنند و البته همیشه ساده لو ها و فرصت طلب ها سپاه نفاق هستند

اما من خوشحالم

تمام کسانی که صادقانه در کنار ما بودند الان برا یخودشان کسی شدند، به جایی رسیدن

اما کسانی که.....

بالاخره خدا عادل است و خدا حاکم است و خدا هست، پس ما غمی برای عزت مان و آبرویمان نداریم

----

یکی از رفقا خیلی غم این غلط املایی و غلط تایپی ما را می خورد، می گفت تو تولد هم غلط املایی بود. برای همین که این دوستانمان هم ناراحت نشود باهم غلط املایی را برطرف نکردم که به همین بهانه هم شده است یه زنگی به ما بزند و صدایش را بشنویم...

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی