نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

(سوره فاطر، آیه 12)- دریاى آب شیرین و شور یکسان نیستند! در این آیه به بخش دیگرى از آیات آفاقى که نشانه‏هاى عظمت و قدرت اویند در مورد آفرینش دریاها و برخى برکات و فوائد آنها اشاره کرده، مى‏فرماید: «دو دریا یکسان نیستند، این یکى گوارا و شیرین و براى نوشیدن خوشگوار است، و آن دیگر شور و تلخ» (وَ ما یَسْتَوِی الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ).
با آن که هر دو، روز نخست به صورت قطرات باران شیرین و گوارا از آسمان بر زمین نازل شده‏اند، و هر دو از یک ریشه مشتقند، اما در دو چهره کاملا مختلف با فوائد متفاوت ظاهر گشته‏اند.
و عجیب این که: «از هر دو گوشت تازه مى‏خورید» (وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا).
 «
و از هر دو وسائل زینتى براى پوشیدن استخراج مى‏کنید» (وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَها).
به علاوه از هر دو مى‏توانید براى نقل و انتقالات خود و متاعها بهره بگیرید لذا «کشتیها را مى‏بینى که از هر طرف دریاها را مى‏شکافند و پیش مى‏روند، تا از فضل خداوند بهره گیرید و شاید حق شکر او را ادا کنید» (وَ تَرَى الْفُلْکَ فِیهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ).

بعضى گفته اند: کلمه (عذب) به معناى آب پاکیره است، و کلمه (فرات) به معناى آ بى است که سوز عطش را مى شکند، و یا آبى است که خنک باشد. و کلمه (سائغ) آن آبى را گویند که از گوارایى، با سهولت به حلق فرو رود. و کلمه (اجاج) به معناى آبى است که به خاطر شورى و یا تلخى، حلق را مى سوزاند.

(و من کل تاءکلون لحما طریا و تستخرجون حلیة تلبسونها) - (لحم طرى) به معناى گوشت تازه و لطیف است، و منظور از آن، گوشت ماهى، و یا هم آن و هم گوشت مرغابى دریایى است، و مراد از (حلیه) که از دریا استخراج مى کنند، لؤ لؤ، مرجان و انواع صدف ها است، همچنان که در جا ى دیگر فرموده: (یخرج منهما اللؤلؤ و المرجان). در این آیه شریفه مؤمن و کافر را به دریاى شیرین و شور مثل مى زند، و یکسان نبودن آن دو را در کمال فطرى بیان مى کند، هر چند که در بسیارى از خواص انسانى و آثار آن مثل همند، ولى مؤمن به همان فطرت اولى و اصلى خودش باقى است، و در نتیجه به سعادت حیات آخرت، و دایمى خود مى رسد، ولى کافر از آن فطرت اصلى منحرف شده، و وضعى به خو گرفته که فطرت انسانى، آن را پاک و خوشایند نمى داند، و به زودى صاحبش به کیفر اعمالش معذب مى شود.

پس مثل این دو قسم انسان مثل دو دریاى شور و شیرین است، که یکى بر فطرت آب اصلى اش، که همان گوارایى باشد باقى است، و دیگرى (به خاطر اختلاط با املاح) شور شده است، هر چند که در بعضى از آثار نافع شریکند، چون مردم از هر دوى آنها ماهى مى گیرند، و یا مرغابى شکار مى کنند، و یا زیور مروارید استخراج مى نمایند، و یا صدف و مرجان مى گیرند.

اشکال و شبهه اى در ذیل جمله: (و تستخرجون حلیة تلبسونها) و جواب هایى که بدان داده شده است

پس ظاهر آیه این است که: زیور استخراج شده از دریا، مشترک بین دریاى شور و شیرین است.

ولى جمعى از مفسرین به این ظاهر اشکال کرده اند، که لؤ لؤ و مرجان تنها از دریاى شور استخراج مى شود، و دریاى شیرین نه لؤ لؤ دارد و نه مرجان.

و بعضى دیگر پاسخ ‌هایى از این اشکال داده اند، از آن جمله گفته اند: آیه شریفه در مقام بیان مطلق فواید مشترک بین دو جور دریا است، و این منافات ندارد که بعضى از دریاها اختصاص به بعضى از فواید داشته باشد، گویا فرموده: (شما از هر یک انتفاعى مى برید،و استفاده اى مى کنید، مثلا گوشت تازه از آنها مى گیرید، و زیور آلات از آنها است خراج مى نمایید، و کشتى ها را مى بینید که در آنها حرکت مى کنند، و این منافات ندارد با اینکه زیور تنها از دریاى شور استخراج بشود.

یکى دیگر از پاسخ ‌ها این است که: آیه شریفه کافر و مؤمن را به آب تلخ و شیرین تشبیه کرده، و آنگاه آب تلخ و شور را بر کافر ترجیح داده، که آب تلخ و شور ماهى و زیور دارد، ولى کافر هیچ فایده اى در وجودش نیست. پس آیه شریفه همان را بیان مى کند که آیه (ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهى کالحجارة او اشد قسوة )، و ذیلش که مى فرماید: (و ان من الحجارة لما یتفجر منه الانهار و ان منها لما یشقق فیخرج منه الماء و ان منها لما یهبط من خشیة اللّه ) در صدد بیان آن است.

پاسخ دیگرى که داده اند این است که: جمله (و تستخرجون حلیة تلبسونها) تتمه تمثیل است و مى خواهد بفرماید هر چند این دو دریا که در بعضى منافع مثل همند، ولى در آنچه که مقصو د بالذات است، با هم تفاوت دارند؛ چون یکى از آن دو، با چیزى آمیخته شده که آن صفاى فطرى و خلقى خود را از دست داده.

مؤمن و کافر هم این چنین هستند، هر چند احیانا در پاره اى مکارم اخلاقى مثل همند، مثلا هر دو داراى شجاعت و سخاوت مى شوند، ولى در آنچه که مقصود اصلى از خلقت آن دو است، اختلاف دارند، مؤمن بر آن صفاى اصلى و فطرى خود باقى است، ولى کافر آن صفا را از دست داده.

بعضى دیگر پاسخ داده اند به اینکه: اصلا چه کسى گفته که لؤ لؤ و مرجان در آب شیرین تولید نمى شود، و صرف اینکه ما آن را ندیده ایم دلیل بر عدم آن نمى شود. پس اشکال به اى نکه حلیه مختص به آب شور است، از اصل ممنوع است.

بعضى دیگر گفته اند: اصل ادعا که آیه شریفه (و ما یستوى البحران...) تمثیل براى مؤمن و کافر است صحیح نیست، بلکه این آیه در سیاق برشمردن نعمتها به منظور اثبات ربوبیت خدا است، مانند آیه اى که جلوتر مى فرمود: (اللّه الّذى ارسل الریاح...)، و نیز مى فرمود: (یولج اللیل فى النهار....) پس آیه شریفه در این مقام است که نعمتهاى دریاهاى مختلف، و شور و شیرین را، و منافع مشترک و مختص آنها را بیان کند، و کارى به مؤمن و کافر ندارد، تا آن اشکال پیش بیاید.

مؤید این وجه این است که: نظیر همین آیه در سوره نحل در سیاق آیاتى آمده که نعمتهاى خدا را مى شمارد، در آنجا مى فرماید: (و هو الّذى سخر البحر لتاکلوا منه لحما طریّا و تستخرجوا منه حلیة تلبسونها و ترى الفلک مؤ اخر فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون ).

لیکن حق مطلب این است که: اشکال از اصل بى مورد است، و دو دریا در داشتن حلیه مشترکند، همچنان که کتابهایى که در این گونه مسائل بحث مى کنند، وجود حلیه در هر دو نوع دریا را مسلم دانسته اند.

ضمیر در کلمه (فیه ) به بحر برمى گردد. و کلمه (مؤ اخر) جمع (ماءخره ) است که از ماده (مخر) به معناى شکافتن، گرفته شده. و کشتى را (ماخره ) نامیده اند چون که آب دریا را با سینه اش مى شکافد، و پیش مى رود.

بعضى از مفسرین گفته اند: اگر ضمیر خطاب را مفرد آورد، و فرمود:ترى مى بینى ) با اینکه خطابهاى قبل و بعدش همه جمع است براى این است که: خطابهاى قبل (تستخرجون و غیر آن )، و بعد (لتبتغوا و غیر آن ) مخصوص کسانى است که با منافع دریا سر و کار دارند، به خلاف خطاب در جمله مورد بحث، که به هرکس ى که مى تواند ببیند، متوجه است.

و معناى اینکه فرمود: (لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون ) این است که: اگر کشتى ها دریا را مى شکافند، و خداى تعالى آن را مسخر شما کرده، براى این است که شما از عطاى پروردگارتان جستجو کنید، از این سو به آن سوى دنیا بروید، و روزى به دست بیاورید، شاید شکرگزار او شوید.

در سابق گفتیم که: اظهار امیدى که کلمه (لعل ) آن را افاده مى کند، هر جا که در کلام خداى تعالى بود و از خدا حکایت مى کرد، قائم به مقام است، نه به خود خداى تعالى.

وجه تفاوت تعبیر در آیه: (وترى الفلک فیه مواخر...) و آیه: (و ترى الفلک مواخر فیه...)

بعضى از مفسرین در تفسیر جمله (و ترى الفلک فیه مواخر...)، که در این سوره است و جمله (وترى الفلک مواخر فیه ) که در سوره نحل است، گفته اند: شاید نکته اینکه در این سوره کلمه (فیه ) قبل از مواخر، و در سوره نحل بعد از مواخر آمده، و کلمه (لتبتغوا) در این سوره بدون واو عاطفه و در سوره نحل با واو عاطفه آمده، این باشد که: آیه نحل در آغاز، از تسخیر سخن گفته، و فرموده: (و هو الّذى سخر البحر لتاکلوا منه لحما طریا و تستخرجوا منه حلیة تلبسونها وترى الفلک مواخر فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون ) و بدین جهت سیاق آیه در مقام بیان کیفیت تسخیر است، و مناسب با آن، این است که: کلمه (فیه ) بعد از مواخر بیاید، تا متعلق به مواخر شود، و اشاره کند به شکافتن دریا، تا کلمه تسخیر با صراحت بیشتر معنا شود.

به خلاف آیه مورد بحث، که در آن سخنى از تسخیربه میان نیامده، نمى خواهد کیفیت تسخیر را بیا ن کند. از سوى دیگر تسخیر نتایج بسیار دارد، که یکى از آنها این است که مردم دریا را وسیله سفر و تلاش روزى قرار دهند، و مناسب با چنین مقامى این است که: واو عاطفه بیاورد، تا جمله (لتبتغوا) را بر محذوف عطف کند و بفهماند که فایده تسخیر دریا منحصر در تحصیل روزى نیست، فواید دیگرى هم دارد که نگفتیم.

به خلاف آ یه مورد بحث، که تنها مى خواهد بفرماید رازق و مدبر خدا است، تا کفارى که آیات خدا را تکذیب مى کنند، - و در سابق سخن از تکذیبشان رفت - دست بردارند، و براى افاده این غرض ذکر همین یک نتیجه کافى بود، که بفرماید: خدا دریا را وسیله روزى شما کرد و دیگر حاجتى نبود که واو عاطفه بیاورد، و این نتیجه را عطف به سایر فواید دریا، که ذکر نشده، بکند. (و خدا داناتر است ).

صاحب تفسیر روح المعانى در این مقام گفته: آنچه براى من در این باره روشن است ، این است که آیه نحل در مقام شمردن نعمتها است، همچنان که آیات قبل و بعدش بدین معنا گواهى مى دهد، و در آخر همه آنها مى فرماید: (و ان تعدوا نعمه اللّه لا تحصوها هر چه نعمتهاى خدا را بشمارید به آخر نمى رسید).

و در چنین مقامى آن نعمتى مهم تر است که جلوتر ذکر شود و لذا شکافتن دریا که نعمت است، جلوتر از کلمه (فیه ) ذکر شده، به خلاف آیه مورد بحث که یا اصلا سیاقش از باب استطراد (حرف حرف مى آورد) مى باشد، و یا از باب تتمه تمثیلى است که قبلا بیانش گذشت، و به همین جهت کلمه (فیه ) را جلوتر ذکر کرد تا اعلام کند که مقصود بالذات بیان فواید دریا نبود، و نیز از آنجا که در سوره نحل اهتمام و عنایت در شمردن نعمت ها بود، جمله (ولتبتغوا) را با واو آورد، به خلاف آیه مورد بحث که مقام اقتضاء کرد واو را نیاورد.

 

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی