نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

سال1385 بود که با بچه های دانشگاه برای اولین با رفتم راهیان نور، یادم هست تازه هفته قبل از مشهد برگشته بودیم که من دو یا سه تا از بچه رفتیم، یکی شون که مسئول بود، یکی شون فقط خبر دارم متاهل شده و نفر آخر هم الان حوزه علمیه درس می خواند، با این بنز از تهران راه افتادیم، چشم شما روز بد نبینه عجب ماشین هایی بود، فکر کنم بنز 302 بود ، فکر کن از تهران تا خرمشهر و تو منطقه یه 3 یا 4 روز  بعدش هم برگشت...

از ماشین که بگذریم غذا ها هم خیلی آن وقت ها باکیفیت بود، حیف عکس هاشو ندارم، یه استانبولی به ما دادند که کلا از دیدن تا خوردنش خاطره بود چون بیشتر شبیه کیک بود که با دو تا زیتون تزئین شده باشد، مسئول کاروان تیکه کلامش همین زیتون ها بود-یادش گرامی و راهش پر رهرو باد چون اون هم تا جایی که خبر دارم ازداواج کرده-

سال 1387 به دلایلی ما راهیان نرفتیم، عللش مستتر بماند اما خاطره انجا این بود که به یکی از بچه ها-الان سرباز است- گفته بودند برو بلند گو بخر رفته بود از این بلندگو های سبزی فروش خریده بود هنوز هم فکر کنم تو دفتر باشه

سال 1388 و 1389 با بچه بودیم، شاید بهترین راهیان هم همانها بود هنوز با اکثر بچه ها ارتباط دارم، 89 بود بعد از راهیان ماندیم ستاد خرمشهر مثلا کمک کنیم یادم هست چون آب گرم کن ان وقت برقی بود-خرمشهر گاز ندارد- ما هم یه 10 یا 15 نفر بودیم باید از صبح نوبت می گرفتی تا بری حمام ان هم فقط چند دقیقه اول آب گرم بود، چهره من ان وقت ها دیدن داشت ریش بلند و نا منظم، موهای کثیف و چرب و... تا 29 اسفند آنجا بودیم یادم هست با بچه های شریف برگشتیم تعریف می کردند که مسئولشان که فکر کنم تازه داماد هم بود یکی از بچه افتاده بود اروند اون هم پریده بود نجاتش بده از اروند هم مستقیم برگشتند از انجا هم شیراز داشت می رفت خانه مادر زن....

یه موضوعی هم در مورد غذا های هست که بعدا می گم

این آقای حلوایی-روحانی بود- هم با کاروانش بود یادم هست یه صحبت مفصل در مورد فیلم طلا و مس کردیم و ایشان هم خوراکش شعر بود شعر بود حافظ

یکی از این اتوبوس ها سال 1388 تلویزیونش یک مقدار جلو بود این رفقای ما هم که جلو می شستن هر وقت می خواستن بلند بشن هی سرشان می خورد به این تلویزیون این شده بود سوژه خنده کل ماشین، اگر یه مرتبه سر کسی نمی خورد همه تعجب می کردند

یادم هست تو هویزه بودیم می خواستیم برگردیم که گفتند ما بچه ها را شمردیم یکی نیست ما شاید یه 40 یا 50 دقیق ای هویزه زیر و رو کردیم، فکر کنم اسمش همه یاد گرفتند از بس هی پیج کردیم بعد از کلی گشتن پیدا نکردند گفتند پیدا شده، گفتیم کجا بوده ، گفتند تو ماشین این گوشه ما ندیده بودیم، ما هم خونسرد گفتیم عیبی ندارد بگذریم تو دلمان چی گفتیم

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی