نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

من سامرا غربت

توی ماشین با بچه ها بحث می کردیم روی این موضوع که قشنگ ترین جای دنیا کجاست!(من تا قبلش سامرا نرفته بودم). به نتیجه ای نرسیدیم

یکی از بچه ها پرسید اگه قرار باشه برای رفتن به عتبات اولویت بندی بکنید چجور این کار رو انجام میدید.خب همه جواب دادن نوبت من رسید:

کربلا با تمام ارادت به حضرت عشق اما اول حرم سقا

عرش اعلی زیر گنبد سیدالشهدا

مدینه کنار بقیع

مدینه حرم نبوی

نجف ایوون طلا حضرت علی

کاظمین

چاکر امام رضا

قربون خدا اما خدا خودش میدونه هوای مکه غریب کشه

توی این تقسیم بندی خبری از سامرا نبود.اما احتمال می دادم این اخرا جاش باشه.

سوال بعدی این بود که غریب ترین معصوم:

جواب من خیلی قاطعانه:

کریم اهل بیت

سفر مکه من تقریبا با همین کاروان بود.همه می دونستن من دیوانه وار بقیع رو دوس دارم.اما خب عشق به حضرت عباس توی وجودم نهادینه شده از بدو تولد.شاید اگه میشد می گفتم:حضرت سقا.

خلاصه توی این بحث ها بودیم که ماشین شروع کرد به خرت خرت کردن.بعدم که با یه ترمز ناگهانی وایساد.بله به مبارکی تسمه بریده بودیم.چند ساعتی باهاش ور رفتن درست نشد گفتن دیر وقته بر می گردیم بغداد.توی اتوبوس یا حسین شد.قیامت.جیغ داد فایده نداشت این اقای امنیت پاشو توی یه کفش کرده بود که باید برگردیم بازم طبق معمول اروم ترین ادم ماشین من بودم مال اینم بود که تا حالا ندیده بودم و احساسی به سامرا نداشتم.

خلاصه این جناب امنیه محترم این عزای عمومی رو که دید دلش سوخت و گفت با تضمین خودم می برمتون

اونجا بازار داغ بوسیدن امنیه شروع شد.

نزدیک سامرا که شدیم همه میدونستن اوضاع چجوره.می خواستن واسه من زمینه سازی کنن که شوکه نشم.اخه من حتی موقع بمب گذاری سامرا تلویزیونم نگاه نکرده.نمیخواستم ببینم اوضاع چجوریه.حاج علی(سر کاروان مون)بهم گفت ابجی من از بقیع وحشتناک تره منم با سر خوشی تمام گفتم عمرا!حاجی هم گفت یک ساعت دیگه اینجور شاد ببینمت.

خلاصه رسیدیم اول شهر سامرا!ادم هایی که می دیدیم که اصلا شبیه شهر زیارتی نبود.(یه جایی تو مایه های سجاد مشهد)


اون لحظه دوست داری بی خیال زیارت نامه بشی و بدویی بری داخل حرم اما با همه ی نیروهای درونیت مبارزه می کنی و می گی:نه!تا اذن دخول نگیرم نمی رم.

و بعد از تمام شدن زیارت نامه گامهات رو به سمت در بر می داری و پا به داخل حرم می ذاری.

با چه امیدی داخل شدم! اما هر سمت رو که نگاه کردم نه ضریحی دیدم نه قبری.اینور و بگرد اونور و بگرد!اما فایده ای نداشت!نمی تونستم پیدا کنم.

از یکی پرسیدم قبر اماما کجا هستند پس؟

نگاهی به من کرد و گفت:مگه نمی بینی؟!همینه!پشت سرت.

به پشت سرم برگشتم .فقط یه دیوار پشت سرم بود.با تعجب گفتم این که دیواره! قبرشون کجاست؟

می دونید به من چی گفت؟به من گفت :همینه!قبرشون همین دیواره!

به اون دیوارا بیشتر دقت کردم.به مردمی که تا چشمشون به دیوارها می افتاد خودشون رو می چسبوندن به اون ها و قطرات اشک چشماشون رو پر می کرد نگاه کردم و دقیقا اون موقع بود که فهمیدم چی به چیه...نه اون لحظه من گریه نکردم...داد نزدم...ناله نکردم اما با همه وجود شکه شدم.من شکه شدم...از دیدن دیواری که رو به روی من بود و می گفتن این قبر امامته شکه شدم و درونم پر شد از بغض و کینه.

تصور کنید کل اون حرم 50 متر نبود.به زور چند تا آدم می تونستن داخل اونجا نماز بخونن.یه جای خیلی کوچیک.خبری از قبر نبود...خبری از ضریح نبود...یه دیوار بود که چند گوشه داشت و بالای سر هر گوشه اسمی نوشته شده بود.همون اسم هایی که همه ی عالم با نامشون مقدس شده.به همین سادگی...

نمی دانستم که حتی خادمان بارگاه امامین عسکریین از اهل تسنن ناصبی اند.میدانستم که چند سال پیش 2 بار حرم امامان معصوم مان را با خمپاره هدف قرار دادند دشمنان اهل بیت.اما ای کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم.

غریب بود برایم حال و هوای سامرا.دیوار های بلند بتنی حفاظتی.ایست بازرسی های زیاد و صفهای طویل.منتظر ماندن زائران ایرانی برای رسیدن به آستانه حرم.دیوار منازل اطراف که با قلم ترکش های ریز و درشت نقاشی شده بودن.نظافت بی نظیف.معماری بنای بلندی مربوط به دوران عباسی،بخشی از تصاویر اولین برخورد من و سامرا بود که در ذهنم حک شده است.راستی تصاویر بارگاه ملکوتی این دو امام مظلوم، قبل و بعد از حمله های خمپاره ای نیز به وفور در اطراف حرم دیده میشد.

کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم...

تا چشمم به گنبد گلی افتاد ناگهان دلم پر کشید سمت بقیع...

چه سنخیت عجیبی است بین این خاکها.راستی سنخیت است یا تناقض؟

اینجا تلی از خاک و شیشه و سنگ،آنجا مشتی خاک نرم و کبوترانی دوست داشتنی.اینجا همان یک گنبد را داشت.همان یک نشانه را داشت.کسانی بودند که عزم آباد شدنش را داشتند،اما بقیع نه گنبدی داشت و نه نشانه ای...نه دوستی که آباداش کند.

کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم.

وقتی که گنبدش طلا پوش شده باشد.وقتی که ضریحش نقره فام باشد.وقتی که گرداگرد حرم بچرخند کبوتران بدون ترس از صدای هجمه ی بی بصیرتی.بدون ترس از صدای انفجار و ریزش سقف و متلاشی شدن ضریح مطهر!

فدای دلت یا صاحب الزمان.فدای دل شکسته ات.چه بر سر دل شما آمد آن روز که این حرم تخریب شد؟

دیگر توانی نیست.باید یک جرعه از آن چای خوشمزه حرم امامین عسکریین را بنوشم تا در کامم بماند حسرت این زیارت ...

بعد برگشتن شاید جذاب ترین ادم اتوبوس من بودم همه منتظر دیدن من بودن که ببینن چی بودم چی شدم

همین که بقیه رو دیدم انگاری دلم منفجر شد گفتم من نظرم عوض شد

بقیع حداقل مطمئنی که هیچی نداره اما اینجا چی!!!!!!!!!!!!

یا غریب

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی