نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

چند سال پیش بود با رفقا رفته بودیم بیرون، به شوخی هرکس از ماشین پیاده می شد، بچه حرکت می کردند و اون رو همانجا می گذاشتند، با اینکه مبتکر این طرح من بودم اما نفر سومی که به این شوخی مبتلا شد، مبتکرش بود.

بی انصافها نکردند یک مقدار جلو تر صبر کنند، رفتند که رفتند، بعدش زنگ زدند که دور می زنیم می یایم دنبالت، داشتم به سر خیابان نگاه می کردم که کی می رسند،  با اینکه می دانستم قطعا برمی گردند، هی به این ماشین و آن ماشین نگاه می کردم، راننده و سرنشینان برانداز می کردم که رفقا هستند یا، فقط دنبال ماشین خودمان بودم، چند دقدقه به همین شکل گذشت، تو همین اوضاع احوال یک دفع سوالی در ذهنم به وجود آمد که همه شیرینی آن شوخی از دلم رفت.

آن سوال این بود: این قدر که منتظر ماشین هستی و به این ماشین و آن ماشین نگاه می کنی، وفقط حاضری سوار ماشین خودتان شوید ، آیا منتظر صاحب الزمان هم هستی که بیایید و سکان حکومت جهانی را بدست بگیرد؟؟؟

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی