نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

روز اول سفر

 به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

 به نام هموکه تعارفش از عشق است

 به نام نگاهبانمان

 سلام آقای مهربان این روزها !

 مسافر شده ام ،مسافر تو ! پس به من می گویند زائر! گفته اند که زائرم ،گفته اند خوش به سعادتت ، گفته اند امام رضا طلبیدتت! راستی ، یادم نرود ، گفته اند التماس دعا !

 مسافر بودنم را که می دانم ! چمدانم را بسته ام و راه افتاده ام سمت تو!از همان وقتی که صوت زد فهمیدم اوهم شوق دیدنت را دارد قطار الان دارد می دود سمتت  ! سمت تویی که می گویند خیلی مهربانی !می گویند غریب الغربایی !می گویند معین الضعفایی! می گویند کبوتر داری ! کبوترهایی که طواف می کنند گنبد طلایی را که چشمان خورشید را شرمگین کرده است . می گویند آرامش دلهایی ! می گویند هوایت خوشبوست ! می گویند مهمانانت را دست خالی بر نمی گردانی ! گفته اند می آیی استقبالم ! دست نوازشت را بر سر دلم می کشی ! می گویند برای تو فرقی نمی کند کی ام و چند ساله ام و چند تا نماز جمعه شرکت کرده ام ! برایت فرق نمی کند چند سال سابقه ی بسیج فعال دارم !  برایت فرق  نمی کند موهایم چه مدلی است و مانتویم چه رنگی است ، برایت فرق نمی کند چادر دارم یا نه ! می گویند همه را تحویل می گیری ! حالا گیرم یکی را بیشتر و یکی را کمتر! می گویند می توانم با خیال راحت دلم را بیندازم توی دستهات و بگویم بسازش ! می گویند خوب درد دل گوش می کنی ! می گویند وقت رفتن هم چیزی می دهی دستم و باز دلم را نوازش می کنی و می گویی دفعه ی بعد که می آیی بهتر باش !

 شده ام مثل همان بچه آهوی رمیده ! دارم می آیم پیشت به تلافی شهر و سنگ و سیمان و تیرآهن ! به تلافی تمام روزهایی که توی مه گرفتگی خیابانها گم شده بودم ! دارم می آیم به تلافی این همه بوی دود و دروغ،کمی گلاب استشمام کنم .

 می دانی ! هوای شهر ما بوی دنیا می دهد و زیورهایش را ! هر چقدر هم که دوستش داشته باشی باز گاهی دلت را میزند . بوی تندی است و زیاد که تویش نفس بکشی دماغت را می سوزاند .

 آنوقت است که دل هوای هوایت را می کند . هوای خوشبویی که دوست داری در هر نفس تمام حجم ریه ات را از آن پر کنی و دیگر بیرون ندهی ! هوایی که لوله باز کن دلمان است .

 و باز هم منم و تو که آقای منی ! منی که بنده ی بدی ام و تویی که آقای خوب و مهربانی هستی !

 جاده مرا یاد انتظار می اندازد ... دلم پر حاجت است و پر از گرفتگی و چشمانم دلتنگ رنگ طلایی گنبدت . پس کی تمام می شود این جاده ؟

 زحمت این دل نوشته ها را اقا سید محمد مهدی  از رفقای ما برای اردوی مشهد مقدس سال 86 کشیدن

 **********************

 روز دوم

 به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

 به نام هموکه تعارفش از عشق است

 به نام نگاهبانمان

 

 و جاده تمام شد و زمان طی شد و حالا منم و تو ... بی هیچ فاصله ای و واسطه ای ! منم و بیکران محبتت ! تویی و بیکران خواسته هایم ...

 انتهای این خیابان عاشق ، جایی که می رسد به تو ایستاده ام . چشمهایم اذن دخول می گیرند که به گنبد آسمانی ات نگاه کنند . دستهایم اذن دخول می گیرند که بنشینند روی سینه و بشوند یک سلام و بیایند تا تو ! پاهایم اذن دخول می گیرند که قدم بگذارند در جایی که محل عبور و مرور فرشته هاست و قلبم اذن دخول می گیرد که خودش را بیندازد توی دستهایت ...

 هوای سربی ام دارد باران می گیرد . باران که می بارد تمام آلودگی ها و سیاهی ها را می شوید و می برد زیر خاک ، آنوقت خورشید عشقت است و آیینه ی کدر قلبهای این عصر مدرنیته ...

 بعد از باران نسیم کوی توست که طراوت می دهد این دل کهنه و پلاسیده ام را ...

 چیزی درون دلم قل می زند و می جوشد و بالا و پایین می پرد . دلم خودش را به دیوار سینه ام می کوبد . در شهر آدمها هر کدام یک رنگند ، حتی بعضی دورنگند و حتی تر بعضی رنگ وارنگ ... ولی اینجا همه یک رنگند . اینجا که می رسی گریه ها بوی ریا نمی دهد . اینجا اشکها صادقانه می ریزند . هر کش چیزی از تو می خواهد ، ولی تهش همه تو را می خواهند ، ای خوبترین ! راستی چیزی ... چیزی می خواهم از تو ! حاجتی دارم ... نه ، حاجتهایی دارم !

 وای! خدا چقدر از چشم همه زائرانت لبریز است !

 حاجت را می گفتم ... آمده بودم بگویم ... ( چقدر اشکها بلوری اند ، کاش می شد همه شان را جمع کنم ، انگار آب حیات از چشمها فرو می چکد)

 آقا ! آمده ام از تو حاجت بگیرم ( کبوترهایت چه عاشقانه بال می زنند ، نگاههای این زوار هم انگار کبوتر وار از سفره ی سب و همیشگی ات عشق بر می چینند )

 اصلا بگذار نزدیکتر بیایم و ضریحت را در آغوش بگیرم ، بعد می گویم چه می خواهم !

 اصلا راه رفتنم هم طور دیگری شده است . نکند آن آهویی که ضامنش شده ای من باشم ؟ پنجه که در پنجره ی فولادت انداختم وقت حاجت طلبیدن و گرفتن خواسته ها و نیازهایم است . حالا وقتش رسیده که بگویم حاجتم را ... راستش آقا !...

 چرا هیچ چیز نمی ماند وقتی به اینجا می رسم ؟ همه چیز اینجا محو توست ...

راستش آقا ! حاجتم ... ! اصلا ولش کن آن را ! خودت چقدر خوبی آقا !

 ***************

روز سوم

 

به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

به نام هموکه تعارفش از عشق است

به نام نگاهبانمان

 

 نمی دانم اینجا زمینی ترین جای آسمان است ، یا آسمانی ترین جای زمین ... هر چه هست مثل بقیه ی جاها نیست ، مثل هیچ جا نیست . همه اینجا جور دیگری اند ... وارد صحن ات که می شوند ، فرق نمی کند کی اند و چه اعتقادی دارند ، همه انگار مست می شوند . انگار دیگر توی این دنیا نیستند . چشمها حیرانند و اشکها سر در گم و پاها بی اختیار و دلها بی تاب و پر تلاطم ...

مثل آهن ربا می مانی ، قلبهای آهنی ما را چنان جذب خود می کنی که حتی گاه رفتن نیز از تو کنده نمی شوند . دل هر کس ظرفیتی دارد ، تو ظرفیتت بی نهایت است و با بی نهایتت ، کم و زیاد همه را لبریز می کنی ...

 وای که چه صبوری ! پای درد دل همه می نشینی ، از آن پیرزن ترک زبان گرفته تا پسر بچه ی 4 ساله ای که ماشین کنترلی را از تو می طلبد ... همه با یک تیر 2 نشان می زنند . هم دردشان را می گویند و تا تو درمانشان کنی ( قضیه ی بیمار شده ، وقتی طبیب تو باشی ، دوست دارم فرودگاه هر بیماری باشم ) هم وقت می کنند یک دل سیر تماشایت کنند ، وقتی داری با لبخند و آرامش همه حرفها را گوش می کنی ...

 می نشینم توی صحن حرمت تا با تو درد دل کنم . چشمهایم در رکوعند و دلم ... مثل همیشه سر از سجده بر نمی دارد ، آخر چشمهایم شرم دارند از نگاه مهربان و پر از بخششت ، مثل کودکی خطاکار شده ام که منتظر مجازات است ولی دست محبت بر سرش می کشند و آن وقت است که با یاد خطایش دوست دارد آب شود برود توی زمین ....

 هی خطاهایم ، نامردی هایم و بی وفایی هایم جلوی چشمانم رژه می روند و هی دست محبت تو ! آنقدر خجالت می کشم که دوست دارم فرار کنم از نگاهت اما دست و پای پیچک دلم بدجور قفل پنجره ی فولادت شده اند ...

 اصلا مگر تو می گذاری بروم ؟

 

همین که می آیی بلند شوم ، صدای گرمت توی دهلیزهای قلبم می پیچد که : کجا ؟ مگر وقتی دعوتت کردم نمی دانستم چه کرده ای ؟ می دانستم و دعوتت کردم . بمان ! بخواه !

 و وای از وقتی که چشمانم سر بلند می کنند و وای از وقتی که غرق می شوم توی طلایی گنبدت و اوج می گیرم روی بالهای کبوترانت و ذوب می شوم توی حرم نگاهت ...

 وقتش شده ! بیا ! این هم دلم که خاکمال حریم حرم تو شده است ! این دل روسیاهم !این دل ترک خورده و پر پینه ام !بیا! از من بخر که جز تو خریداری ندارد ! نه ، اصلا بیا ! پیشکش ، مال خودت باشد ...

 ********* 

روز آخر

 به نام صاحب تمام اطلسی ها

 به نام رازق کرم شب تاب ها

 به نام هموکه تعارفش از عشق است

 به نام نگاهبانمان

 

 تمام شد ، به همین زودی . مثل همه ی چیزهای خوب دیگر که زود تمام می شوند . آنقدر غرق در تو بودم که اصلا نفهمیدم کی گذشت . تا ابد غوطه خوردن در دریای محبتت هم کم است .

آخر چه طور می شود از نرگسی های حرمت دل کند ؟ چه طور می شود از روز و شبهایی که فاصله مان را با آسمان کم می کرد جدا شد ؟ سخت است ... می ترسم ... می ترسم لبخندهای مصنوعی دنیا را با تبسم یاس گونه ات عوض کنم . می ترسم پا را که بیرون بگذارم باز بوی دنیا مشامم را پر کند . می ترسم ریه هایم باز دروغ و رنگ و ریا تنفس کنند و دودی شوند . هر چند نگران دلم نیستم. بی دل شده ام آقا ! دلم اینجا جاخوش کرده در آغوشت . می گذارم اینجا باشد به امانت ...

 چمدانها را که می بندیم انگار بالهایمان هم بسته می شوند . خودت که می شناسی ما آدمهای پیچیده در نفس را ... خودت که می دانی چقدر دور شده ایم از تر شدن در عشق ، از موسیقی معطر قرآن ، از هرچه ما را به تو نزدیک می کند ...

خودت می دانی و من آقا جان ! می دانی که کوچکم و پابند این دنیا ... کم توانم ... فقط می توانم دلم را پیشت بگذارم و سعی کنم که دفعه ی بعدی اگر دعوتم کردی بهتر شده باشم .... خودت نگهدارش باش ... خودت نگهدارم باش ...

 چقدر پرواز در هوای تو خوب بود آقاجان ! چقدر تو خوب بودی ، چقدر کبوترهایت خوب بودند و چقدر گنبدت خوب بود و چقدر گلدسته هایت بلند بودند . موذن دلهایمان چقدر این روزها قشنگ اذان می گفتند ، فرشته ها بودند ؟

 هنوز نرفته دلم تنگت شده آقاجان !

 اتوبوس که راه افتاد دوباره ابری ترین هوا سایه انداخت روی سرمان !

 اینجا دیگر انگار حرف دل همه یکی است ! پس کی ظهور می کند فرزندت که همه ی دنیا را بکند صحن تو و کبوترهایت را پرواز دهد به همه جای عالم !

پس کی می آید جمعه ای که ندای (( یا اهل العالم ... )) توی گوشمان ثانیه ها بپیچد .

اینجا دیگر همه از تو او را می خواهند و از تو خودشان را می خواهند ...

 ضامن این قلبهای خاک آلود ! ما را در هجوم این روزهای سنگی تنها نگذار ! مبادا آخرین بارمان باشد که در تو وضو می کنیم .

 یادت باشد که چشمهایمان همیشه به شرقی ترین جغرافیای عالم ، به توست

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی