نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

نویسنده: محسن فینی زاده

آرام با آستینش روی شیشه قاب عکس را پاک کرد، خاکی  روی شیشه نبود فقط قطره های اشکش بود که بر روی قاب تصویر همسر و بردارش که چند روز پیش از دست داده بود ریخته بود.

 آرام تکیه اش را از روی دیوار برداشت و همین طور که قاب را در آغوش گفته بود راه می رفته  اشک می ریخت ، زیر لب چیزی زمزمه می کرد و سرش را تکان می داد، به کنار پنجره رسید به بیرون نگاهی انداخت، صدا تیر اندازی و انفجار از بیرون بگوش می رسید، روستای آنها نزدیک شهر حلب بود چند سالی بود که دیگر آرامش گذشته را نداشت ، لبهایش را روی هم فشرد تا چیزی بگوید که ناگهان صدای یک زن توی اتاق طنین انداز شد.

زینب، زینب، زود باش باید برویم... اتوبوس جلوی درب معطل توست

سرش را برگرداند، دختری هم سن و سال خودش که سابقه دوستی چند سال باهم داشتن بود،

زینب سرش با چشمان نیمه باز به سمت او برگزداند و گفت: نمی آیم

دختر به سمت زینب رفت او را در آغوش گرفت و چیزی در گوشش گفت

زینب با صدایی بلند گفت: نمی خواهم، می خواهم تنها باشم، آخر تو چه می فهمی عروس که فقط یک روز ازدواج کرده و ظرف یک ساعت بهترین برادر دنیا و بهترین همسر دنیا را ازدست می دهد چه حالی دارد، دیگر دنیا برایش جهنم است.

در حالی که به قاب عکس اشاره می کرد ادامه داد: آخر اگر اینها نباشند برای که زندگی کنم.

آرام خم شد، وسط اتاق که پر بود از سنگ ریزها  و شیشه و لوازم شکسته را با دستش کنار زد و در حالی که پاهایش را بغل کرده بود نشست، قاب روی زانوهایش گذاشت و دوباره خیره شد.

با صدایی آرام و درد دل کنان ادامه داد: نمی دانی لبخندش چه بود، لبخندی که به من می زد از اینی که توی قاب زده خیلی بهتر بود.

زینب مشتش را تا به حال صف بود را باز کرد، سنجاق سینه ای مروایدی در دستش بود، در حالی که دیگر اشک تمام صورتش را خیس کرده بود رو به دختر گفت: این آخرین هدیه اش است...

دختر که مات شده بود کمی به خودش آمد به سمت سنجاق سینه خم شد تا آن را بگیرد، زینب دستش را زود بست، دختر نگاهی به چشمان زینب انداخت و روبروی او نشست و گفت:

من نمی گویم سخت نیست، فقط می گویم بیا این سفر را برو، هم برای خودت بهتر است هم مطمئن باش شوهر و بردارت راضی تر هستند تا اینکه اینجا بنشینی، این سفر همان راهی است که شوهرت و برادرت برای آن کشته شدند...

زینب سرش را پایین انداخت گفت: یعنی این راه از من برایش مهمتر بود.

دختر با لبخندی کوچک روی لبش دستش را روی زانو زینب گذاشت و گفت: مگر خودت بودن در این راه را شرط نکرده بودی ...

زینب سریع برانگیخته شد و گفت: من گفت ولی نگفته بود این قدر زود..

دختر لبخندش را عمیق تر کرد گفت: مگر قرارتان این نبود این سفر اولین سفر زندگیتان باشد.

زینب ساکت، پایین را نگاه کرد ، چند لحظه سکوت همجا را فرا گرفت  بعد سرش رابالا اورد و گفت: یعنی می گویی ...

دختر دستش را به زانو زینب تکیه داد و بلند شد، زن بردارت سوار ماشین منتظر توسط، او هم با بچه چهل روزه اش دارد می آید، راه رفتنی را باید رفت ، حالا که آخر این راه ...

حرف دختر نصفه کار ه رها شد و رفت.

 زینب دوباره سرش را پایین به سمت قاب برگرداند و زیر لب گفت: خیلی بی معرفت هستی، مگر نگفتی که بهشت هم بدون من نمیروی، مگر نگفتی عقد مَحرَمیت فقط این دنیایی نیست، مگر نگفتی تا آخرش باهم، حالا من اولین سفر دو نفره مان را تنهایی بروم...

زینب لبخندی کوچک روی صورتش نقش بس ادامه داد: مثل همیشه سکوت و لبخند روی لب تو، قر زدن سهم من...

فقط فرقش این است که این دفعه آخرش نمی گویی حق با من است... باشه اگر تو میخوای می روم تنهایی به سفر دو نفره مان.

زینب بلند شد و به سمت درب اتاق رفت، توی اتاق تکه سنگ و شیشه زیاد ریخته بود، صدای تیر اندازی و انفجار هنوز ادامه داشت، جلوی درب نگاهی به داخل اتاق انداخت سختش بود از اتاق عقدش جدا شود ، راهرو و حیاط را که پشت سر گذاشت اتوبوس جلوی درب خانه ایستاده بود، دختر و یک زن که کودکی خردسال در آغوش داشت کنار درب اتوبوس به درب خیره شده بودند، وقتی زینب را دیدند به سمت او با لبخند و ذوق کنان دویدند، زن که کودک در آغوش داشت به نزدیکی زینب که رسیدند، زینب رو به او  گفت: فکر می کردم فقط برادر من علقش کم است نگو زنش هم ... آخر زن عاقل با کودک چند روزه می روند پیاده روی اربعین ... بعد سرش را تکان داد و لبخندی به صورت کودک در آغوش زن کرد و سرش را به صورت کودک نزدیک کرد گفت: ببینم بچه شما دوتا چه عاشقی بشود.

زن که لبخند روی صورتش قطع نشده بود گفت: فکر کنم این زینب ما شبیه عمه اش بشود که شما باشی...

حالا برویم که یک اتوبوش را معطل خودمان کردیم، تا یک جایی را با این می  رویم از انجا به بعد هم این بچه یک ساعت مهمان من است ، یک ساعت مهمان عمه مهربانش...

زینب نگاهی به اتوبوس کرد، اتوبوس ها ساده وقدیمی بود، همیشه با این اتوبوس ها به حلب می رفتند.

هر سه به سمت اتوبوس رفتند، سوار اتوبوس شدند و اتوبوس حرکت کرد ...

نظرات  (۱)

۰۴ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۸ یک پارسی بلاگی
سلام
خوندمش ...
همیشه حس گم کرده ای دارم بعد از خوندن داستان کوتاه ....
داستانی که یکهو شروع میشه و تا بفهمی زود تموم میشه .....
میدونم این از قواعد این داستانهاست ولی حسی که ایجاد میکنه تا مدتها میمونه ......
موفق باشید
از بچه های پارسی بلاگ هستم
از لینکی که دادین اومدم
پاسخ:
سلام
بچه های پارسی بلاگ جاشون روی سرماست...
ممنون از نظرتان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی