نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

روایتی از امام جواد علیه السلام هست -البته اگر اشتباه نکنم- که روزی یکی از دوستان حضرت با عجله خدمت ایشان رسید و با حالت اضطراب به ایشان عرض کرد: زن و بچه ام را به شما می سپارم من باید بروم

امام با لبخند فرمودند : چه شده...؟

گفت:آقا جان وزیر، نگینی به من داد تا انگشتر بسازم اما در حین کار نگین نصف شد حالا...

امام فرمودند: برو به خانه ات درست می شود

او رفت

از سوی وزیر برای او پیام فرستادند که زنان وزیر بر سر انگشتر دعوا یشان شده نگین را دو بخش کن دو انگشتر بساز با دو برابر دستمزد

----

با خودم فکر می کردم آیا منی که نگین وجودی ام را دو قسمت که هیچ هزار قسمت کرده ام و در اثر گناه آن را آنقدر خرد کرده ام که فقط خدا می داند بازهم امام من به من لبخند می زند و بگوید برو درست می شود و آن وقت این نگین های هزار تکه شده را از من بخرند با دستمزد هزار انگشتر...

دلم گفت چرا که نه....

آخر همه اینها از نسل حیدر و فاطمه -روحی فداک- هستند، اصلا اینها هوای شیعیانشان را دارند هرچند مثال تویی باشد که بدتر از او نیست...

مگر همان آیه زیبای قرآن نیست که ما بدی هایشان را به خوبی تبدیل می کنیم این همین معنی را می دهد، اگر آدم شویی آن همه بدی که داری که فقط خودت و خدا می دانی همه اش می شود خوبی، حساب کن...

کجا با تو این معامله را می کنند.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی