نهِ ده

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

نوشته های محسن فینی زاده برای «محتوا» در بستر فضای مجازی

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بسیج دانشجویی» ثبت شده است

پوستر راهیان نور مناطق جنوب راهیان نور دانشجویی نه دی هشتاد وهشت www.881009.ir

.:دانـــــلود پوستر با کیفیت خـــــوب:.

نمی فهمیدی چه شد که تو لایق شدی اما خوب می دانستی که بی دعوت نیامدی؛ همین برایت کافی بود که وقتی پایت را در دوکوهه می گذاری تا به گردان تخریب نروی آرام نگیری فراموشی زینت دنیایی کاری نداشت وقتی می رفتی طلائیه دیگر برایت زینت و طلای دنیا بی ارزش بود  فکه ساخته اند برای آوینی و آوینی را ساخته اند برای فکه؛ شلمچه راوی نمی خواهد خودش زنده است و روایت می کند؛ و همه و همه برایت شبیه خواب است، شبیه آن چیزی است که بعضی به آن می گویند بهشت، شاید هم بهشت شبیه آن باشد...

پوستر راهیان نور مناطق جنوب راهیان نور دانشجویی نه دی هشتاد وهشت www.881009.ir

.:دانـــــلود پوستر با کیفیت خـــــوب:.

یادش بخیر راهی که می شدی انگار مشکلات و غم ها خودشان می رفتند، انگار دیگر نگران دنیا نبودی، انگار بوی راهیان هم برای فراموشی همه غم و مشکلات کافی بود، سمتش سمت نور بود حالش وصف نشدنی، وقتی می رفتی تازه می فهمیدی در همین دنیا هم می شود بویی از بهشت را استشمام کرد فقط مرد ره می خواهد و دل عاشق.

داشتم هارد گردی می کردم، یک دفع چشم افتاد به پوشه عکس های غدیر 88 بسیج دانشحویی(یک جشنواره بود که به عید غدیر ختم می شد به اسم دانشجوی علوی) تو بسیج دانشجویی پیام نور ری انجام می دایم

ان وقتها من جانشین بسیج بودم، (چند ماه بعدش مسول بسیج شدم) با کلی ذوق این طرح را با کمک یکی یا دو نفر نوشتیم، بعد رفت شورای فرهنگی و بدون جلسه تصویب شد
به صورت کلی از فضا سازی تو محیط دانشگاه شروع می شد و چند مسابقه  مثل کتابخوانی و... و مسابقات ورزشی تا روز عید غدیر که جشن اختتامیه بود
یه طرح 10 یا 12 صفحه ای که توش طرح پر از غلط املایی بود، نصفه شب تایپ کرده بودم با کلی درد سر.... (من اصولا متن هایم بدون غلط املایی نمی شود و شعر هایم با وزن، اگر دید متنی غلط ندارد یا شعری وزن دارد بدانید آن از من نیست، دومین موضوعی که در مورد من صادق است این است که من اصولا نه آن چنان دوست داشتنی هستم که کسی از من حمایت کنند نه آنقدر بد که کسی دشمن جدی من باشد، یک جوری اگر یک مدت با من همکار شوی دنبال دیوار می گردی که با سر بروی توش، باعث افزایش صبر می شم، یک موضوع دیگر هم که در مورد من هست این است که واقعا با کسی دشمنی نمی کنم وقتی با یکی خیلی دعوا می کنم اگر بشود برایش دعا می کنم وقالبا حرس ادم خوبها را حسابی در می آورم و خیلی از خصلت های بد دیگر که فقط می شود گفت، حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی، و البته خصلتهای خوبی هم دارم که گفتنش از سمت من خوب نیست مثل اینکه اگر سلام کنید جواب می دهم - هرچه فکر کردم خوبی دیگر به ذهنم نرسید عوض کلی بدی به ذهنم رسید که مراعات حال خودم را کردم و نگفتم- بگذریم)

تصاویر را که می دیدم انگار همه حرف ها و دعوا ها و خوشی هابرایم زنده شده است

حاصل 30 ماه زندگی من در بسیج . جدی می گم تو این 30 همه کارهایم را تعطیل کردم و فکر و ذکر من شد بسیج دانشجویی....

هرچند الان هم کم یا بیش تو بسیج پیام نور هستم البته به عنوان دبیر شورای سیاست گذاری بسیج استان و دبیر شورای دانشجویی نهاد رهبری  پیام نور استان  هستم اما آن وقتها حال خودش را داشت، یادم هست کت و شلورا هم را اولین با تو همین مراسم پوشیدم

چه قدر بچه زحمت کشیدن، بیرانوند، موسوی، شریفی، نوری، افضل و البته جناب آقای داود آبادی(اول فراموش کرده بودم اسمش بنویسم حال که یادم آمد گفتم قرمز بنویسم که تو چشم باشد) و خیلی های دیگر و البته خواهران بسیج(خانمها خان بره، صداقتی، خرسند، براتی ، حسن لو و....)، آن وقتها یک مقدار میانه ما شکر و آب بود، خوب دیگر با همین دعوا ها بسیج شیرین است....

یادم هست از دانشگاه ژتون غذا گرفتیم به بچه ها رایگان دادیم به عنوان نهار روز جشن، بعد دوستان ژتون ها را گم کردند، نمی دانید چه حالی بودم، هرجور بود ماست مالی کردیم رفت

البته خاطرهای بدی هم از آن زمان دارم که گفتی نیست.

و البته حرف های خوب

یک جوری حسرت آن وقت را می خورم، یک جوری هم غم آن زمان هنوز روی دلم است، آخر این 2 سال و نیم در بسیج برایم خیلی......

بگذریم که گذشته، گذشته است و حال را دریابیم....

البته تا دلاتان بخواهد سو تفاهم و پیامک های دعوایی داشتم.

و دوستان خوبی که هنوز هم دوستانم هستند، و هنوز هم بهشت زهرا  هر هفته ، پنج شنبه ها با بچه سر جایش هست.

حالا یه 4 ماهی است دیگر مسولیتی تو بسیج مرکز ری ندارم.

ولی خاطرات و دوستان خوبش همیشه با من هستند.

و البته بد اخلاقی ها و خاطرات بدی که دیگران از من دارند. هم با آنها است.


با خودم می گویم هیچ وقت برادران وخواهران خوبی به خوبی بچه های پیام نور ری پیدا نخواهم کرد، ای کاش می شد این حرف را به تک، تک شان بزنم....

هر جا هستند انشا الله عاقبت بخیر و موفق باشند

 

نگاهی می کردم به بیانات آن در سال 86 در جمع مسئولین بسیج دانشجویی نکات جالبی بیان شده بود دو پارگراف از صحبت های ایشان نظرم جلب کرد

دیدم بهتر است عین جملات ایشان را بیاورم و بعد به زمان امروز در مورد صحبت کنیم

 شما از لحاظ کمک به کارآمدى دولت، در همه‌ى این سه قسمت مى‌توانید فعال باشید. لازم نیست من در این جا فرمولش را بگویم - که بعضى دوستان گفتند یک‌جانبه است یا دوجانبه است - بروید فرمولش را پیدا کنید. شما بسیج هستید؛ اگر سازماندهى شما، کارآمدى لازم را داشته باشد - که باید داشته باشد - و اگر وزرائى که عضو دولتند، با شما همکارى کنند - که یقیناً مى‌کنند؛ چون هم آقاى زاهدى، هم آقاى لنکرانى خودشان بسیجیند - باید راهش را پیدا کنید. ببینید چه‌طور مى‌شود از دولت و کشور و از این خیل عظیمِ جوان مؤمن و حاضر در میدان و داراى استعداد، در پیشرفتهاى گوناگون کشور استفاده کنید؛ چه در پیشرفتها و تحرکات علمى، چه در کارهاى جهادى و چه در کارهاى اقتصادى.

البته جوانها حواسشان باشد، من هیچ توصیه نمى‌کنم که شما اولِ درس خواندن بروید و عضو عالى فلان اداره - مشاور وزیر یا غیر آن - بشوید؛ نه، این طور چیزها را اصلاً من قبول ندارم؛ اسم و عنوانى که انسان را از لحاظ اعتبار بالا بیاورد، اما از لحاظ واقعیت در آن چیزى نباشد، فایده‌اى ندارد. در پیچ و خم تشکیلات عظیم فعالیت کشور - چه فعالیت اقتصادى، چه فعالیت ادارى - و هر جائى ممکن شد، بشوید یک پیچ، بشوید یک مهره! در این کارخانه‌ى عظیم، هر کدام از پیچ‌ها شل باشد، محصول خراب خواهد شد. در خط تولید دیده‌اید؛ کارگرها ردیف مى‌ایستند و هر کدام کارشان عبارت است از این که این پیچ یا مهره را محکم کنند یا کارهاى دیگر را انجام بدهند. دانه دانه‌ى این کارها، در مجموعه‌ى کارکرد این دستگاه تأثیر مى‌گذارد. این باید تأمین بشود.

بخش اول چند نکته جالب وجود دارد

الف- توصیه آقا به کمک بسیج برای کراآمدی دولت، حال باید سوال کرد آیا این کارآمدی وجود دارد یا نه؟ علت عدم کارآمدی چیست؟ آیا با حضور امثال بذرپاش در دولت وظیفه بسیج دانشجویی در مقابل این فرمایش حضرت آقا تمام شد؟ آیا بسیج به اندازه کافی وظایف خود را برای کارآمدی دولت انجام داده؟ آیا دولت مایل به همکاری با بسیج نبود؟ موراد از بسیج در این فرمایش همان نگاه همیشگی آقا به بسیج است و یا فقط به قشر خاصی از بسیج اشاره دارد...

ب-ایشان می فرمایند: "لازم نیست من در این جا فرمولش را بگویم "

این جمله یعنی باید خودمان تلاش می کردیم و باید بسیج که تعریف مشخصی دارد خودش بریا کارآمدی دولت تلاش می کرد، بخش بعدی فرمایشات ایشان اشاره دارد به اینکه این تلاش لزوما به معنی ورود به دولت و مشغول کار شدن در دولت نیست بلکه می شود در مستقیم در دولت وارد نشد ولی از دولت و کشور و از این خیل عظیمِ جوان مؤمن و حاضر در میدان و داراى استعداد، در پیشرفتهاى گوناگون کشور استفاده کنید؛ چه در پیشرفتها و تحرکات علمى، چه در کارهاى جهادى و چه در کارهاى اقتصادى.

ج- این جمله ایشان را می گذارم تا حسابی رویش فکر کنیم و فقط خودمان به خودمان جواب بدهیم"اگر سازماندهى شما، کارآمدى لازم را داشته باشد - که باید داشته باشد " آیا سازمان ما کارآمدی لازم را دارد؟ تعریف کار آمدی لازم چیست؟ آیا وجود دغدغه به معنی کارامدی است؟ اینکه ما چهار تا کتاب از حضرت آقا بخوانیم و خواندن این کتاب و آن کتاب را به این و آن توصیه کنیم و خدایی نکرده یک کلاس اخلاق هم برویم و این را بکنیم چوب توی سر این وآن، مصداق کارایی است وقتی مجموعه خودمان راب ا جملاتی شبیه من .... به زور و به واسطه بی اخلاقی نگهداشتیم.

توصیه بعدی ایشان که شاید حرف اصلی بنده باشد این است"من هیچ توصیه نمى‌کنم که شما اولِ درس خواندن بروید و عضو عالى فلان اداره - مشاور وزیر یا غیر آن - بشوید؛ نه، این طور چیزها را اصلاً من قبول ندارم؛ اسم و عنوانى که انسان را از لحاظ اعتبار بالا بیاورد، اما از لحاظ واقعیت در آن چیزى نباشد، فایده‌اى ندارد." حالا باید دید ما تا کجا به این فرمایش عمل کردیم، چه تعداد از افراد وارد همین جایگاه ها شدند و یا منتظرند در دولت بعد وارد همین جایگاه بشوند

اما فرمایش ایشان برای حل این معضل چیست؟ خودشان در بخش بعدی همین فرمایشات می فرمایند"بشوید یک پیچ، بشوید یک مهره! در این کارخانه‌ى عظیم، هر کدام از پیچ‌ها شل باشد، محصول خراب خواهد شد. در خط تولید دیده‌اید؛ کارگرها ردیف مى‌ایستند و هر کدام کارشان عبارت است از این که این پیچ یا مهره را محکم کنند یا کارهاى دیگر را انجام بدهند. دانه دانه‌ى این کارها، در مجموعه‌ى کارکرد این دستگاه تأثیر مى‌گذارد. این باید تأمین بشود."

تعبیر پیچ در یک کارخانه بزرگ شاید بهترین تعبیر است، اما مصداق های این پیچ چیست؟ می شود به مشاغلی نظیر معلمی، کتاب فروشی ، روزنامه نگاری و حتی مشاغل آزاد به این دید نگاه کرد.

آیا همه ما آرزوی مشاور وزیر شدن داریم و این آرزو با توصیه حضرت آقا چه قدر فاصله دارد

 

سال1385 بود که با بچه های دانشگاه برای اولین با رفتم راهیان نور، یادم هست تازه هفته قبل از مشهد برگشته بودیم که من دو یا سه تا از بچه رفتیم، یکی شون که مسئول بود، یکی شون فقط خبر دارم متاهل شده و نفر آخر هم الان حوزه علمیه درس می خواند، با این بنز از تهران راه افتادیم، چشم شما روز بد نبینه عجب ماشین هایی بود، فکر کنم بنز 302 بود ، فکر کن از تهران تا خرمشهر و تو منطقه یه 3 یا 4 روز  بعدش هم برگشت...

از ماشین که بگذریم غذا ها هم خیلی آن وقت ها باکیفیت بود، حیف عکس هاشو ندارم، یه استانبولی به ما دادند که کلا از دیدن تا خوردنش خاطره بود چون بیشتر شبیه کیک بود که با دو تا زیتون تزئین شده باشد، مسئول کاروان تیکه کلامش همین زیتون ها بود-یادش گرامی و راهش پر رهرو باد چون اون هم تا جایی که خبر دارم ازداواج کرده-

سال 1387 به دلایلی ما راهیان نرفتیم، عللش مستتر بماند اما خاطره انجا این بود که به یکی از بچه ها-الان سرباز است- گفته بودند برو بلند گو بخر رفته بود از این بلندگو های سبزی فروش خریده بود هنوز هم فکر کنم تو دفتر باشه

سال 1388 و 1389 با بچه بودیم، شاید بهترین راهیان هم همانها بود هنوز با اکثر بچه ها ارتباط دارم، 89 بود بعد از راهیان ماندیم ستاد خرمشهر مثلا کمک کنیم یادم هست چون آب گرم کن ان وقت برقی بود-خرمشهر گاز ندارد- ما هم یه 10 یا 15 نفر بودیم باید از صبح نوبت می گرفتی تا بری حمام ان هم فقط چند دقیقه اول آب گرم بود، چهره من ان وقت ها دیدن داشت ریش بلند و نا منظم، موهای کثیف و چرب و... تا 29 اسفند آنجا بودیم یادم هست با بچه های شریف برگشتیم تعریف می کردند که مسئولشان که فکر کنم تازه داماد هم بود یکی از بچه افتاده بود اروند اون هم پریده بود نجاتش بده از اروند هم مستقیم برگشتند از انجا هم شیراز داشت می رفت خانه مادر زن....

یه موضوعی هم در مورد غذا های هست که بعدا می گم

این آقای حلوایی-روحانی بود- هم با کاروانش بود یادم هست یه صحبت مفصل در مورد فیلم طلا و مس کردیم و ایشان هم خوراکش شعر بود شعر بود حافظ

یکی از این اتوبوس ها سال 1388 تلویزیونش یک مقدار جلو بود این رفقای ما هم که جلو می شستن هر وقت می خواستن بلند بشن هی سرشان می خورد به این تلویزیون این شده بود سوژه خنده کل ماشین، اگر یه مرتبه سر کسی نمی خورد همه تعجب می کردند

یادم هست تو هویزه بودیم می خواستیم برگردیم که گفتند ما بچه ها را شمردیم یکی نیست ما شاید یه 40 یا 50 دقیق ای هویزه زیر و رو کردیم، فکر کنم اسمش همه یاد گرفتند از بس هی پیج کردیم بعد از کلی گشتن پیدا نکردند گفتند پیدا شده، گفتیم کجا بوده ، گفتند تو ماشین این گوشه ما ندیده بودیم، ما هم خونسرد گفتیم عیبی ندارد بگذریم تو دلمان چی گفتیم

 

دسترسي به صفحات: ۱ - ۲ -