نه دی هشتاد و هشت

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...

دست نوشته های محسن فینی زاده برای آنچه وظیفه اش بوده که بگوید...



درباره من | ارتباط من | تلگرام من | توییتر من
---------------------------------



آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

نویسنده: محسن فینی زاده

****

دست می کرد تو جیبش و چندتا از همان شکلات های تکراری در می آورد، انگار همه منتظر این شکلات ها بودند، گاهی شک می کردم او را بیشتر دوست دارم آن شکلات ها را...

نویسنده: محسن فینی زاده

آرام با آستینش روی شیشه قاب عکس را پاک کرد، خاکی  روی شیشه نبود فقط قطره های اشکش بود که بر روی قاب تصویر همسر و بردارش که چند روز پیش از دست داده بود ریخته بود.

 آرام تکیه اش را از روی دیوار برداشت و همین طور که قاب را در آغوش گفته بود راه می رفته  اشک می ریخت ، زیر لب چیزی زمزمه می کرد و سرش را تکان می داد، به کنار پنجره رسید به بیرون نگاهی انداخت، صدا تیر اندازی و انفجار از بیرون بگوش می رسید، روستای آنها نزدیک شهر حلب بود چند سالی بود که دیگر آرامش گذشته را نداشت ، لبهایش را روی هم فشرد تا چیزی بگوید که ناگهان صدای یک زن توی اتاق طنین انداز شد.

زینب، زینب، زود باش باید برویم... اتوبوس جلوی درب معطل توست

سرش را برگرداند، دختری هم سن و سال خودش که سابقه دوستی چند سال باهم داشتن بود،

زینب سرش با چشمان نیمه باز به سمت او برگزداند و گفت: نمی آیم

دختر به سمت زینب رفت او را در آغوش گرفت و چیزی در گوشش گفت

زینب با صدایی بلند گفت: نمی خواهم، می خواهم تنها باشم، آخر تو چه می فهمی عروس که فقط یک روز ازدواج کرده و ظرف یک ساعت بهترین برادر دنیا و بهترین همسر دنیا را ازدست می دهد چه حالی دارد، دیگر دنیا برایش جهنم است.

در حالی که به قاب عکس اشاره می کرد ادامه داد: آخر اگر اینها نباشند برای که زندگی کنم.

آرام خم شد، وسط اتاق که پر بود از سنگ ریزها  و شیشه و لوازم شکسته را با دستش کنار زد و در حالی که پاهایش را بغل کرده بود نشست، قاب روی زانوهایش گذاشت و دوباره خیره شد.

با صدایی آرام و درد دل کنان ادامه داد: نمی دانی لبخندش چه بود، لبخندی که به من می زد از اینی که توی قاب زده خیلی بهتر بود.

زینب مشتش را تا به حال صف بود را باز کرد، سنجاق سینه ای مروایدی در دستش بود، در حالی که دیگر اشک تمام صورتش را خیس کرده بود رو به دختر گفت: این آخرین هدیه اش است...

دختر که مات شده بود کمی به خودش آمد به سمت سنجاق سینه خم شد تا آن را بگیرد، زینب دستش را زود بست، دختر نگاهی به چشمان زینب انداخت و روبروی او نشست و گفت:

من نمی گویم سخت نیست، فقط می گویم بیا این سفر را برو، هم برای خودت بهتر است هم مطمئن باش شوهر و بردارت راضی تر هستند تا اینکه اینجا بنشینی، این سفر همان راهی است که شوهرت و برادرت برای آن کشته شدند...

زینب سرش را پایین انداخت گفت: یعنی این راه از من برایش مهمتر بود.

دختر با لبخندی کوچک روی لبش دستش را روی زانو زینب گذاشت و گفت: مگر خودت بودن در این راه را شرط نکرده بودی ...

زینب سریع برانگیخته شد و گفت: من گفت ولی نگفته بود این قدر زود..

دختر لبخندش را عمیق تر کرد گفت: مگر قرارتان این نبود این سفر اولین سفر زندگیتان باشد.

زینب ساکت، پایین را نگاه کرد ، چند لحظه سکوت همجا را فرا گرفت  بعد سرش رابالا اورد و گفت: یعنی می گویی ...

دختر دستش را به زانو زینب تکیه داد و بلند شد، زن بردارت سوار ماشین منتظر توسط، او هم با بچه چهل روزه اش دارد می آید، راه رفتنی را باید رفت ، حالا که آخر این راه ...

حرف دختر نصفه کار ه رها شد و رفت.

 زینب دوباره سرش را پایین به سمت قاب برگرداند و زیر لب گفت: خیلی بی معرفت هستی، مگر نگفتی که بهشت هم بدون من نمیروی، مگر نگفتی عقد مَحرَمیت فقط این دنیایی نیست، مگر نگفتی تا آخرش باهم، حالا من اولین سفر دو نفره مان را تنهایی بروم...

زینب لبخندی کوچک روی صورتش نقش بس ادامه داد: مثل همیشه سکوت و لبخند روی لب تو، قر زدن سهم من...

فقط فرقش این است که این دفعه آخرش نمی گویی حق با من است... باشه اگر تو میخوای می روم تنهایی به سفر دو نفره مان.

زینب بلند شد و به سمت درب اتاق رفت، توی اتاق تکه سنگ و شیشه زیاد ریخته بود، صدای تیر اندازی و انفجار هنوز ادامه داشت، جلوی درب نگاهی به داخل اتاق انداخت سختش بود از اتاق عقدش جدا شود ، راهرو و حیاط را که پشت سر گذاشت اتوبوس جلوی درب خانه ایستاده بود، دختر و یک زن که کودکی خردسال در آغوش داشت کنار درب اتوبوس به درب خیره شده بودند، وقتی زینب را دیدند به سمت او با لبخند و ذوق کنان دویدند، زن که کودک در آغوش داشت به نزدیکی زینب که رسیدند، زینب رو به او  گفت: فکر می کردم فقط برادر من علقش کم است نگو زنش هم ... آخر زن عاقل با کودک چند روزه می روند پیاده روی اربعین ... بعد سرش را تکان داد و لبخندی به صورت کودک در آغوش زن کرد و سرش را به صورت کودک نزدیک کرد گفت: ببینم بچه شما دوتا چه عاشقی بشود.

زن که لبخند روی صورتش قطع نشده بود گفت: فکر کنم این زینب ما شبیه عمه اش بشود که شما باشی...

حالا برویم که یک اتوبوش را معطل خودمان کردیم، تا یک جایی را با این می  رویم از انجا به بعد هم این بچه یک ساعت مهمان من است ، یک ساعت مهمان عمه مهربانش...

زینب نگاهی به اتوبوس کرد، اتوبوس ها ساده وقدیمی بود، همیشه با این اتوبوس ها به حلب می رفتند.

هر سه به سمت اتوبوس رفتند، سوار اتوبوس شدند و اتوبوس حرکت کرد ...

من سامرا غربت

توی ماشین با بچه ها بحث می کردیم روی این موضوع که قشنگ ترین جای دنیا کجاست!(من تا قبلش سامرا نرفته بودم). به نتیجه ای نرسیدیم

یکی از بچه ها پرسید اگه قرار باشه برای رفتن به عتبات اولویت بندی بکنید چجور این کار رو انجام میدید.خب همه جواب دادن نوبت من رسید:

کربلا با تمام ارادت به حضرت عشق اما اول حرم سقا

عرش اعلی زیر گنبد سیدالشهدا

مدینه کنار بقیع

مدینه حرم نبوی

نجف ایوون طلا حضرت علی

کاظمین

چاکر امام رضا

قربون خدا اما خدا خودش میدونه هوای مکه غریب کشه

توی این تقسیم بندی خبری از سامرا نبود.اما احتمال می دادم این اخرا جاش باشه.

سوال بعدی این بود که غریب ترین معصوم:

جواب من خیلی قاطعانه:

کریم اهل بیت

سفر مکه من تقریبا با همین کاروان بود.همه می دونستن من دیوانه وار بقیع رو دوس دارم.اما خب عشق به حضرت عباس توی وجودم نهادینه شده از بدو تولد.شاید اگه میشد می گفتم:حضرت سقا.

خلاصه توی این بحث ها بودیم که ماشین شروع کرد به خرت خرت کردن.بعدم که با یه ترمز ناگهانی وایساد.بله به مبارکی تسمه بریده بودیم.چند ساعتی باهاش ور رفتن درست نشد گفتن دیر وقته بر می گردیم بغداد.توی اتوبوس یا حسین شد.قیامت.جیغ داد فایده نداشت این اقای امنیت پاشو توی یه کفش کرده بود که باید برگردیم بازم طبق معمول اروم ترین ادم ماشین من بودم مال اینم بود که تا حالا ندیده بودم و احساسی به سامرا نداشتم.

خلاصه این جناب امنیه محترم این عزای عمومی رو که دید دلش سوخت و گفت با تضمین خودم می برمتون

اونجا بازار داغ بوسیدن امنیه شروع شد.

نزدیک سامرا که شدیم همه میدونستن اوضاع چجوره.می خواستن واسه من زمینه سازی کنن که شوکه نشم.اخه من حتی موقع بمب گذاری سامرا تلویزیونم نگاه نکرده.نمیخواستم ببینم اوضاع چجوریه.حاج علی(سر کاروان مون)بهم گفت ابجی من از بقیع وحشتناک تره منم با سر خوشی تمام گفتم عمرا!حاجی هم گفت یک ساعت دیگه اینجور شاد ببینمت.

خلاصه رسیدیم اول شهر سامرا!ادم هایی که می دیدیم که اصلا شبیه شهر زیارتی نبود.(یه جایی تو مایه های سجاد مشهد)


اون لحظه دوست داری بی خیال زیارت نامه بشی و بدویی بری داخل حرم اما با همه ی نیروهای درونیت مبارزه می کنی و می گی:نه!تا اذن دخول نگیرم نمی رم.

و بعد از تمام شدن زیارت نامه گامهات رو به سمت در بر می داری و پا به داخل حرم می ذاری.

با چه امیدی داخل شدم! اما هر سمت رو که نگاه کردم نه ضریحی دیدم نه قبری.اینور و بگرد اونور و بگرد!اما فایده ای نداشت!نمی تونستم پیدا کنم.

از یکی پرسیدم قبر اماما کجا هستند پس؟

نگاهی به من کرد و گفت:مگه نمی بینی؟!همینه!پشت سرت.

به پشت سرم برگشتم .فقط یه دیوار پشت سرم بود.با تعجب گفتم این که دیواره! قبرشون کجاست؟

می دونید به من چی گفت؟به من گفت :همینه!قبرشون همین دیواره!

به اون دیوارا بیشتر دقت کردم.به مردمی که تا چشمشون به دیوارها می افتاد خودشون رو می چسبوندن به اون ها و قطرات اشک چشماشون رو پر می کرد نگاه کردم و دقیقا اون موقع بود که فهمیدم چی به چیه...نه اون لحظه من گریه نکردم...داد نزدم...ناله نکردم اما با همه وجود شکه شدم.من شکه شدم...از دیدن دیواری که رو به روی من بود و می گفتن این قبر امامته شکه شدم و درونم پر شد از بغض و کینه.

تصور کنید کل اون حرم 50 متر نبود.به زور چند تا آدم می تونستن داخل اونجا نماز بخونن.یه جای خیلی کوچیک.خبری از قبر نبود...خبری از ضریح نبود...یه دیوار بود که چند گوشه داشت و بالای سر هر گوشه اسمی نوشته شده بود.همون اسم هایی که همه ی عالم با نامشون مقدس شده.به همین سادگی...

نمی دانستم که حتی خادمان بارگاه امامین عسکریین از اهل تسنن ناصبی اند.میدانستم که چند سال پیش 2 بار حرم امامان معصوم مان را با خمپاره هدف قرار دادند دشمنان اهل بیت.اما ای کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم.

غریب بود برایم حال و هوای سامرا.دیوار های بلند بتنی حفاظتی.ایست بازرسی های زیاد و صفهای طویل.منتظر ماندن زائران ایرانی برای رسیدن به آستانه حرم.دیوار منازل اطراف که با قلم ترکش های ریز و درشت نقاشی شده بودن.نظافت بی نظیف.معماری بنای بلندی مربوط به دوران عباسی،بخشی از تصاویر اولین برخورد من و سامرا بود که در ذهنم حک شده است.راستی تصاویر بارگاه ملکوتی این دو امام مظلوم، قبل و بعد از حمله های خمپاره ای نیز به وفور در اطراف حرم دیده میشد.

کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم...

تا چشمم به گنبد گلی افتاد ناگهان دلم پر کشید سمت بقیع...

چه سنخیت عجیبی است بین این خاکها.راستی سنخیت است یا تناقض؟

اینجا تلی از خاک و شیشه و سنگ،آنجا مشتی خاک نرم و کبوترانی دوست داشتنی.اینجا همان یک گنبد را داشت.همان یک نشانه را داشت.کسانی بودند که عزم آباد شدنش را داشتند،اما بقیع نه گنبدی داشت و نه نشانه ای...نه دوستی که آباداش کند.

کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم.

وقتی که گنبدش طلا پوش شده باشد.وقتی که ضریحش نقره فام باشد.وقتی که گرداگرد حرم بچرخند کبوتران بدون ترس از صدای هجمه ی بی بصیرتی.بدون ترس از صدای انفجار و ریزش سقف و متلاشی شدن ضریح مطهر!

فدای دلت یا صاحب الزمان.فدای دل شکسته ات.چه بر سر دل شما آمد آن روز که این حرم تخریب شد؟

دیگر توانی نیست.باید یک جرعه از آن چای خوشمزه حرم امامین عسکریین را بنوشم تا در کامم بماند حسرت این زیارت ...

بعد برگشتن شاید جذاب ترین ادم اتوبوس من بودم همه منتظر دیدن من بودن که ببینن چی بودم چی شدم

همین که بقیه رو دیدم انگاری دلم منفجر شد گفتم من نظرم عوض شد

بقیع حداقل مطمئنی که هیچی نداره اما اینجا چی!!!!!!!!!!!!

یا غریب

 

*این یاداشت از یکی از دوستان به ما رسیده


نفسی عمیق کشید...
شش هایش را مملو از هوای تازه کرد
چه دلنشین...
زمین را با آب شسته اند،هوای خنکی به صورتش می خورد، بوی نای خاک حال دیگری به او میبخشد
کمی آنطرف تر منبع آب را میبیند،نزدیکش می شود،دستگاهی فلزی و لرزان...
کیفش را باز میکند و لیوانش را که مادرش به او داده بیرون می آورد و پر از آب خنک میکند. سرمای آب وجودش را برای چند دقیقه از فضای نسبتا گرم و ناآرام دور و برش دور میکند...
سرش را رو به آسمان میبرد و خدایش را شکر می گوید...
کمی آنطرفتر...
صندلی های نیمه تمیز حیاط دانشگاه، دستمالش را در می آورد و صندلی را تمیز میکند و مینشیند.
کتابش را از کیف درمی آورد و تورق میکند...می داند تا دقایقی دیگر کلاسش شروع می شود.
از زجلسه ی اول خاطره ی خوشی در ذهن نداشت.
آنروز وقتی وارد دانشگاه شده بود بعضی ها چپ چپ نگاهش میکردند، هر قدم که برمیداشت مصمم تر می شد. دسته ی کیفش را محکم تر میفشرد تا در پله های ساختمان به طبقه ی سوم رسید.
حرکت کرد...کلاسش انتهای راهرو بود، چند قدمی که جلو رفت به ناگاه به سمت راست گاهش را چرخاند...از تعجب ابروهایش را بالا انداخت!
خدای من چه میبیند؟
کنار برد شیشه ای پسری با خنده ای بر لب و جلویش به فاصله ی 1 متری!!دختری مانتویی که او هم خنده ای بر چهره داشت ایستاده بودند.
از خودش سوالی پرسید:دختر و پسر مسلمان،مگر اینگونه می شود؟؟
مطمئن بود که این آموزه ی دینی نیست. با تعجب بسیار از کنارشان گذشت مانند تمام دانشجویانی که از کنارشان میگذشتند...
به راهش ادامه داد،چند متری به کلاس نمانده بود که صدایی را شنید:"سلام علیکم برادر،التماس دعا!" با لحنی تمسخرآمیز و تلفظ سنگین عین!!
صدا به سرعت رد شد، به عقب نگاه کرد، پسری با موهای به اصطلاح فشن! با خنده ای ریزبر لب از او دور شد...
ناراحتی را در وجود خود احساس میکرد. به راهش ادامه داد تا به در کلاس رسید.
میز و صندلی استاد خالی است. هنوز استاد نرسیده است. مصمم وارد کلاس شد. هنوز قدم دوم را نزاشته بود که خشکش زد!!
تقریبا 30 نفر دانشجو، آن هم دختر...
هیچ پسری داخل کلاس نیست. به نظر تنها پسر کلاس خودش است.دمای بدنش به سرعت بالا میرود.عرق بر پیشانیش نقش میبندد. کلاس کمی آرامتر شده.همه به او نگاه میکردند.صدای خنده های ریز و همهمه به گوشش میرسید. سریع به راه خود ادامه می دهد.
از سمت راست کلاس سعی میکند خود را به انتهای کلاس برساند. چند صندلی خالی آنجاست. ردیف اول...ردیف دوم...ردیف سوم که رسید دختری با حجاب نصفه نیمه راه را کمی تنگ کرده بود. آمد که رد شود به امید اینکه دختر صندلیش را کمی آنطرفتر بکشد ولی امیدش بیهوده بود. دختر از سر جایش تکان نخورد. همانطور که سرش پایین بود گفت: ببخشید...
دختر که عجله ی او را دید به زور خودش را کنار کشید انگار که اصلا متوجه رد شدن او نشده بود! به زحمت از ردیف سوم عبور کرد، ابروهایش در هم گره خورد...
به انتهای کلاس رسید. یک نفس راحت کشید و نشست. کتابش را درآوردو مشغول صفحات کتاب شد تا استاد بیاید. هنوز عرق بر پیشانیش بود...
...
هنوز که به آنروز فکر میکند ناراحت میشود.
به ناگاه احساس میکند که صندلی کنارش پر شده است، چشمش به زمین خیس دانشگاه قفل شده بود.
به خود آمد...همکلاسیش در صندلی کناری نشسته بود.دختری مانتویی بدون موهای بیرون زده از مقنعه!!
شوکه شد. دختر سلام کرد. جوابش را داد. دختر پرسید:"جزوه ی جلسه ی پیش را دارید؟"
نمی داند چه بگوید! ناخودآگاه سری به نشانه ی تأیید تکان میدهد و دستش را به سمت کیف دراز میکند و جزوه را در می آورد. دختر سوال می پسد و او جواب می دهد. چند پرسش و پاسخ درسی...
به ساعت نگاه میکند. ساعت 8 است. کلاس شروع شده. دختر از او تشکر میکند و از او دعوت میکند که به کلاس برود. او جواب میدهد:"من کاری دارم. چند دقیقه ی دیگر می آیم"
دختر می رود واو تنها در خط صندلی خود می ماند. نفس راحتی میکشد.
سرش را رو به آسمان برد...
خدای من! مرا در پناه خودت حفظ کن...